نام کتاب: جین ایر
بخاری و یک شمعدان بود در ابتدا در برابر ظلمتی که مدت دو ساعت به آن عادت کرده بودم چشمانم را آزار می داد. با این حال، وقتی توانستم اطراف را ببینم صحنه یک محل گرم و راحت و دلپذیر را در برابر خود مشاهده کردم: یک اطاق کوچک دنج و بی سروصدا؛ میز گردی در کنار یک بخاری گرم و راحت و یک مبل قدیمی با تکیه گاه بلند که خانم مسن کوچک اندام بسیار نظیفی روی آن نشسته بود. آن خانم کلاه زنهای بیوه به سر داشت. لباس مشکی ابریشمی و پیشبند بسیار مفیدی از جنس چیت پوشیده بود؛ درست شبیه آنچه من از خانم فرفاکس در نظرم مجسم کرده بودم فقط با این تفاوت که ابهت کمتری داشت و مهربانتر به نظر می رسید. مشغول بافتن چیزی بود. گربه بزرگی با آرامش و وقار مخصوصی کنار پایش نشسته بود. خلاصه، آنجا از آسایش و راحتی یک خانه ایده آل چیزی کم نداشت. برای یک معلمه سرخانه معرفی به منظور اطمینان بیشتر چندان لازم به نظر نمی رسید؛ شکوه و عظمتی مشاهده نمی شد که آدم را دستپاچه کند؛ و بنابراین، به محض ورود من آن پیرزن برخاست و با چابکی و مهربانی برای استقبال از من جلو آمد:
- «حال شما چطورست، عزیزم؟ متأسفم که سفر خسته کننده ای داشته اید؛ جان خیلی آهسته میراند. باید سردتان شده باشد، بیائید نزدیک بخاری.»
گفتم: «اگر اشتباه نکنم خانم فرفاکس هستید؟»
- «بله، درست است. چرا نمی نشینید؟ »
مرا به طرف مبل خودش برد، شروع کرد به بازکردن شال و بعد هم بندهای کلاهم. از او خواهش کردم خودش را به زحمت نیندازد.
- «اوه، زحمتی نیست. می توانم بگویم که دستهاتان از سرما تقریبا بیحس شده. لی، یک *مخلوط گرم* کوچک درست کن و یکی دو ساندویچ هم ببر. بیا کلیدهای انبار را بگیر.» یک دسته کلید که با سلیقه بسیار کدبانو منشانه ای درست شده بود از جیب خود بیرون آورد و به خدمتکار داد.
بعد به حرفهای خود با من ادامه داده گفت: «خوب، حالا، بیایید نزدیک تر بخاری. وسایل سفرتان را پایین گذاشته اید، عزیزم، مگر نه؟»
*negus یک نوع نوشابه الکلی که آب گرم، قند، لیمو و چیزهای دیگر با آن مخلوط میکنند

صفحه 129 از 649