را اعلام می کند.
خواننده [عزیز]، هرچند من در ظاهر آسوده به نظر می رسم اما درونم چندان آرام نیست. وقتی دلیجان توقف کرد تصورم این بود که در اینجا یک نفر منتظر من است. همچنان که از پله های چوبی، که برای راحت پیاده شدنم جلوی در دلیجان گذشته بودند، پایین می آمدم به اطراف نگاه میکردم. انتظار داشتم اسمم را از دهان یک نفر بشنوم و ببینم کسی با یک وسیله نقلیه آمده و میخواهد مرا به ثورنفیلد برساند. هیچ خبری نبود. وقتی از یکی از پیشخدمتها پرسیدم آیا کسی از دوشیزه ای سراغ گرفته یا نه، جوابش منفی بود. بنابراین، چیز دیگری نپرسیدم ؛ فقط خواستم اطاق خلوتی در اختیارم بگذارند. حالا در این اطاق خلوت انتظار میکشم و در این حالت انتظار، تردیدها و بیمهای زیادی فکرم را مشوش کرده.
این برای یک جوان بی تجربه بسیار عجیب است که حس کند در این دنیا کاملا تنهاست و از داشتن هرگونه خویشاوندی محروم است؛ اطمینان ندارد که آیا می تواند به ساحل نجات برسد، و آیا می تواند مشکلات بسیاری را که احتمالا پیش خواهد آمد حل کند. جاذبه رفتن به استقبال پیشامدهای ناشناخته چنین احساس ناگواری را دلپذیر می سازد، روشنی غرور به آن گرما می بخشد اما، از طرفی، هجوم وحشت آن را آشفته میکند. در این موقع که نیم ساعت از موعد مقرر گذشته بود و من همچنان تنها بودم، ترس بر من چیره میشد. فکر کردم بهتر است کاری بکنم، بنابراین زنگ احضار را به صدا در آوردم.
و از پیشخدمتی که با شنیدن صدای زنگ به آنجا آمده بود پرسیدم: «آیا در این اطراف جایی به اسم ثورنفیلد میشناسی؟»
- «ثورنفیلد؟ نمیشناسم، خانم. الان از بار میپرسم.»
به سرعت به طرف بار رفت اما خیلی زود دوباره پیدایش شد.
«آیا اسم شما ایر هست، دوشیزه؟»
- «بله.»
- «یک نفر اینجا منتظر شماست.»
از جا پریدم، دستپوش و چترم را برداشتم، و با شتاب به طرف راهروی
خواننده [عزیز]، هرچند من در ظاهر آسوده به نظر می رسم اما درونم چندان آرام نیست. وقتی دلیجان توقف کرد تصورم این بود که در اینجا یک نفر منتظر من است. همچنان که از پله های چوبی، که برای راحت پیاده شدنم جلوی در دلیجان گذشته بودند، پایین می آمدم به اطراف نگاه میکردم. انتظار داشتم اسمم را از دهان یک نفر بشنوم و ببینم کسی با یک وسیله نقلیه آمده و میخواهد مرا به ثورنفیلد برساند. هیچ خبری نبود. وقتی از یکی از پیشخدمتها پرسیدم آیا کسی از دوشیزه ای سراغ گرفته یا نه، جوابش منفی بود. بنابراین، چیز دیگری نپرسیدم ؛ فقط خواستم اطاق خلوتی در اختیارم بگذارند. حالا در این اطاق خلوت انتظار میکشم و در این حالت انتظار، تردیدها و بیمهای زیادی فکرم را مشوش کرده.
این برای یک جوان بی تجربه بسیار عجیب است که حس کند در این دنیا کاملا تنهاست و از داشتن هرگونه خویشاوندی محروم است؛ اطمینان ندارد که آیا می تواند به ساحل نجات برسد، و آیا می تواند مشکلات بسیاری را که احتمالا پیش خواهد آمد حل کند. جاذبه رفتن به استقبال پیشامدهای ناشناخته چنین احساس ناگواری را دلپذیر می سازد، روشنی غرور به آن گرما می بخشد اما، از طرفی، هجوم وحشت آن را آشفته میکند. در این موقع که نیم ساعت از موعد مقرر گذشته بود و من همچنان تنها بودم، ترس بر من چیره میشد. فکر کردم بهتر است کاری بکنم، بنابراین زنگ احضار را به صدا در آوردم.
و از پیشخدمتی که با شنیدن صدای زنگ به آنجا آمده بود پرسیدم: «آیا در این اطراف جایی به اسم ثورنفیلد میشناسی؟»
- «ثورنفیلد؟ نمیشناسم، خانم. الان از بار میپرسم.»
به سرعت به طرف بار رفت اما خیلی زود دوباره پیدایش شد.
«آیا اسم شما ایر هست، دوشیزه؟»
- «بله.»
- «یک نفر اینجا منتظر شماست.»
از جا پریدم، دستپوش و چترم را برداشتم، و با شتاب به طرف راهروی