بگذریم که نقاشیهاشان اصلا با این قابل مقایسه نیست. خوب، فرانسه یاد گرفته ای؟»
- «بله، بسی. می توانم به فرانسه هم بخوانم و هم حرف بزنم.»
- «لابد روی چلوار و کرباس هم می توانی برودری دوزی کنی؟»
- «می توانم .»
- «به به ، پس کاملا یک خانم شده ای، دوشیزه جین! من می دانستم تو اینطور خواهی شد. تو ترقی میکنی خواه آن قوم و خویشهایت به تو توجه کنند خواه نکنند. میخواستم یک چیزی از تو بپرسم؛ آیا تا حالا راجع به اقوام پدریت، ایرها، چیزی شنیده ای و خبری از آنها داری؟»
- «اصلا خبری ندارم.»
- «بله، میدانی که خانم همیشه می گفت ( آنها از طبقه بسیار پست و فقیری هستند)، اما به نظر من آنها هم به اندازه خانواده رید اصیل اند چون یک روز، تقریبا هفت سال پیش، آقایی به اسم ایر برای دیدن تو به گیتس هد آمد. خانم به او گفت که جین ایر در یک مدرسه در پنجاه میلی اینجاست، آن مرد بعد از شنیدن این حرف خیلی نا امید شد چون نمی توانست بیشتر بماند برای این که عازم سفر به یک کشور خارجی بود، و کشتی ظرف یکی دو روز بعد از لندن عازم آنجا می شد. شخص محترمی به نظر می رسید، و من گمان می کنم برادر پدرت بود.»
- «عازم کدام کشور خارجی بود، بسی؟»
- «یک جزیره در هزار میلی اینجا که در آنجا شراب میسازند. شربت دار اسمش را به من گفت»
گفتم: «شاید مادیرا ؟ باشد.»
«بله، درست است - عینا همین کلمه را گفت.»
- «پس، رفت؟»
- «بله، چند دقیقه ای بیشتر در آن خانه نماند. خانم با او خیلی با بی اعتنایی رفتار کرد؛ بعد از رفتنش گفت که او یک ( تاجر شارلاتان ) است. به نظر رابرت من تاجر شراب بود.»
- «بله، بسی. می توانم به فرانسه هم بخوانم و هم حرف بزنم.»
- «لابد روی چلوار و کرباس هم می توانی برودری دوزی کنی؟»
- «می توانم .»
- «به به ، پس کاملا یک خانم شده ای، دوشیزه جین! من می دانستم تو اینطور خواهی شد. تو ترقی میکنی خواه آن قوم و خویشهایت به تو توجه کنند خواه نکنند. میخواستم یک چیزی از تو بپرسم؛ آیا تا حالا راجع به اقوام پدریت، ایرها، چیزی شنیده ای و خبری از آنها داری؟»
- «اصلا خبری ندارم.»
- «بله، میدانی که خانم همیشه می گفت ( آنها از طبقه بسیار پست و فقیری هستند)، اما به نظر من آنها هم به اندازه خانواده رید اصیل اند چون یک روز، تقریبا هفت سال پیش، آقایی به اسم ایر برای دیدن تو به گیتس هد آمد. خانم به او گفت که جین ایر در یک مدرسه در پنجاه میلی اینجاست، آن مرد بعد از شنیدن این حرف خیلی نا امید شد چون نمی توانست بیشتر بماند برای این که عازم سفر به یک کشور خارجی بود، و کشتی ظرف یکی دو روز بعد از لندن عازم آنجا می شد. شخص محترمی به نظر می رسید، و من گمان می کنم برادر پدرت بود.»
- «عازم کدام کشور خارجی بود، بسی؟»
- «یک جزیره در هزار میلی اینجا که در آنجا شراب میسازند. شربت دار اسمش را به من گفت»
گفتم: «شاید مادیرا ؟ باشد.»
«بله، درست است - عینا همین کلمه را گفت.»
- «پس، رفت؟»
- «بله، چند دقیقه ای بیشتر در آن خانه نماند. خانم با او خیلی با بی اعتنایی رفتار کرد؛ بعد از رفتنش گفت که او یک ( تاجر شارلاتان ) است. به نظر رابرت من تاجر شراب بود.»
*Madeira