خواب برایم غیرممکن بود؛ بایست با بیقراری ناظر بر این دگرگونی زندگی خود می شدم.
در حالی که مثل یک روح سرگردان در راهرو پرسه میزدم خدمتکاری آمد و گفت: «شخصی در طبقه پایین می خواهد شما را ببیند، دوشیزه.»
همچنان که بدون پرس و جوی بیشتر با شتاب به طبقه پایین می رفتم با خودم گفتم: «حتما باربرست.» از جلوی در اطاق پذیرایی عقب، یا اطاق مخصوص معلمان، که درش نیمه باز بود به طرف آشپزخانه میرفتم که یک نفر به سرعت بیرون آمد. این شخص، که مرا از جلو رفتن بازداشته و دستم را گرفته بود، با صدای بلند گفت: «خودش است، مطمئنم! - هر جا باشد می توانم او را بشناسم!»
به او نگاه کردم: زنی را دیدم که هر چند جامه مستخدمها را به تن داشت اما خوش لباس بود. بانومنش به نظر می رسید اما هنوز جوان و خوش قیافه بود. موی مشکی، چشمان سیاه و چهره با نشاطی داشت. با صدا و لبخندی که تقریبا برای من آشنا بود پرسید: «خوب، من کیم؟ به گمانم هنوز کاملا مرا فراموش نکرده باشی، دوشیزه جین؟»
لحظه ای بعد، من او را در آغوش گرفته با شور و شوق زیادی می بوسیدم: «بسی! بسی! بسی!» این تنها چیزی بود که گفتم و باعث هم خنده و هم گریه او شدم. هر دو به اطاق پذیرایی رفتیم. دیدم کنار بخاری، یک مرد کوچولوی سه ساله! ایستاده، نیمتنه و شلوار شطرنجی پوشیده بود. بسی فورا گفت: «پسر کوچکم است.»
- «پس ازدواج کرده ای، بسی؟»
- «بله، تقریبا پنج سالی می شود، با رابرت لی ون، راننده دلیجان. علاوه بر بابی یک دختر کوچک هم دارم، اسمش را جین گذاشته ام.»
- «لابد در گیتس هد زندگی نمیکنی؟»
- «در اطاقی که قبلا دربان پیر زندگی میکرد، مینشینم. »
- «خوب، آنها چکار میکنند، هر چه میدانی راجع به آنها برایم بگو، بسی. اما اول، بنشین. بابی بیا روی زانویم بنشین، می آیی؟» اما بابی ترجیح داد یک بری به طرف مادرش برود.
در حالی که مثل یک روح سرگردان در راهرو پرسه میزدم خدمتکاری آمد و گفت: «شخصی در طبقه پایین می خواهد شما را ببیند، دوشیزه.»
همچنان که بدون پرس و جوی بیشتر با شتاب به طبقه پایین می رفتم با خودم گفتم: «حتما باربرست.» از جلوی در اطاق پذیرایی عقب، یا اطاق مخصوص معلمان، که درش نیمه باز بود به طرف آشپزخانه میرفتم که یک نفر به سرعت بیرون آمد. این شخص، که مرا از جلو رفتن بازداشته و دستم را گرفته بود، با صدای بلند گفت: «خودش است، مطمئنم! - هر جا باشد می توانم او را بشناسم!»
به او نگاه کردم: زنی را دیدم که هر چند جامه مستخدمها را به تن داشت اما خوش لباس بود. بانومنش به نظر می رسید اما هنوز جوان و خوش قیافه بود. موی مشکی، چشمان سیاه و چهره با نشاطی داشت. با صدا و لبخندی که تقریبا برای من آشنا بود پرسید: «خوب، من کیم؟ به گمانم هنوز کاملا مرا فراموش نکرده باشی، دوشیزه جین؟»
لحظه ای بعد، من او را در آغوش گرفته با شور و شوق زیادی می بوسیدم: «بسی! بسی! بسی!» این تنها چیزی بود که گفتم و باعث هم خنده و هم گریه او شدم. هر دو به اطاق پذیرایی رفتیم. دیدم کنار بخاری، یک مرد کوچولوی سه ساله! ایستاده، نیمتنه و شلوار شطرنجی پوشیده بود. بسی فورا گفت: «پسر کوچکم است.»
- «پس ازدواج کرده ای، بسی؟»
- «بله، تقریبا پنج سالی می شود، با رابرت لی ون، راننده دلیجان. علاوه بر بابی یک دختر کوچک هم دارم، اسمش را جین گذاشته ام.»
- «لابد در گیتس هد زندگی نمیکنی؟»
- «در اطاقی که قبلا دربان پیر زندگی میکرد، مینشینم. »
- «خوب، آنها چکار میکنند، هر چه میدانی راجع به آنها برایم بگو، بسی. اما اول، بنشین. بابی بیا روی زانویم بنشین، می آیی؟» اما بابی ترجیح داد یک بری به طرف مادرش برود.