آن لحظه نمیتوانستم آن را باز کنم. طبق مقررات مدرسه موظف بودم ساعت هشت آنجا باشم؛ در آن موقع ساعت از هفت و نیم گذشته بود.
وقتی به آنجا رسیدم بایست چند وظیفه مختلف را انجام میدادم: در طول ساعت مطالعه دختران بایست نزد آنها می نشستم، بعد نوبت دعا خواندن و فرستادن آنها به رختخواب بود و پس از آن هم بایست با سایر معلمان شام میخوردم. حتی وقتی که سرانجام موقع استراحت شبانه شد باز هم دوشیزه گرایس منفک ناشدنی در اطاق خوابم مصاحب من بود. در شمعدان اطاق ما ته شمع کوتاهی بیشتر نمانده بود، و من از این بیم داشتم که مبادا او آنقدر حرف بزند تا تمام شمع بسوزد و خاموش بشود. با این حال، خوشبختانه، شام سنگینی که آن زن خورده بود اثر خواب آور سریعی در او داشت؛ خیلی زود، پیش از آن که من لباسهایم را برای خوابیدن درآورم، صدای خرناسش بلند شد. به اندازه یک اینچ از شمع هنوز باقی بود. در این موقع نامه را بیرون آوردم. روی مهر نامه حرف اختصاری ف. دیده می شد. مهر را کندم. نامه مضمون کوتاهی داشت به این شرح:
«در صورتی که ج. ۱. که در نشریه شر هرالد پنجشنبه گذشته آگهی داده واجد شرایط ذکر شده باشد و اگر بتواند مدارک قانع کننده ای دال بر حسن اخلاق و صلاحیت خود ارائه دهد تدریس یک شاگرد، یک دختر کوچک کمتر از ده ساله، به او پیشنهاد می شود. حقوق سالانه سی لیره است. از ج. ا. درخواست می شود مدارک خواسته شده، نام، آدرس و تمام مشخصات دیگر خود را به نشانی زیر بفرستد: (خانم فرفاکس، ثورنفیلد، نرسیده به میلکوت، مرکز ایالت.)»
مدت زیادی به مطالب نامه دقیق شدم؛ به سبک قدیم نوشته شده بود و خطوط آن نشان میداد که با دست لرزانی به رشته تحریر در آمده؛ گویا یک خانم سالخورده آن را نوشته بود. شرایط پیشنهاد شده رضایت بخش بود . ترس خاصی به من دست داد؛ به خود گفتم با چنین کاری که به تنهایی انجام میدهم شاید خود را در مخاطره گرفتاری دیگری بیندازم. در عین حال، برایم از همه مهمتر این بود که امیدوار بودم نتیجه تلاشهایم قابل توجه، شایسته و طبق روال منظمی باشد. در این موقع حس میکردم در نقشه های آینده ام که در پیش
وقتی به آنجا رسیدم بایست چند وظیفه مختلف را انجام میدادم: در طول ساعت مطالعه دختران بایست نزد آنها می نشستم، بعد نوبت دعا خواندن و فرستادن آنها به رختخواب بود و پس از آن هم بایست با سایر معلمان شام میخوردم. حتی وقتی که سرانجام موقع استراحت شبانه شد باز هم دوشیزه گرایس منفک ناشدنی در اطاق خوابم مصاحب من بود. در شمعدان اطاق ما ته شمع کوتاهی بیشتر نمانده بود، و من از این بیم داشتم که مبادا او آنقدر حرف بزند تا تمام شمع بسوزد و خاموش بشود. با این حال، خوشبختانه، شام سنگینی که آن زن خورده بود اثر خواب آور سریعی در او داشت؛ خیلی زود، پیش از آن که من لباسهایم را برای خوابیدن درآورم، صدای خرناسش بلند شد. به اندازه یک اینچ از شمع هنوز باقی بود. در این موقع نامه را بیرون آوردم. روی مهر نامه حرف اختصاری ف. دیده می شد. مهر را کندم. نامه مضمون کوتاهی داشت به این شرح:
«در صورتی که ج. ۱. که در نشریه شر هرالد پنجشنبه گذشته آگهی داده واجد شرایط ذکر شده باشد و اگر بتواند مدارک قانع کننده ای دال بر حسن اخلاق و صلاحیت خود ارائه دهد تدریس یک شاگرد، یک دختر کوچک کمتر از ده ساله، به او پیشنهاد می شود. حقوق سالانه سی لیره است. از ج. ا. درخواست می شود مدارک خواسته شده، نام، آدرس و تمام مشخصات دیگر خود را به نشانی زیر بفرستد: (خانم فرفاکس، ثورنفیلد، نرسیده به میلکوت، مرکز ایالت.)»
مدت زیادی به مطالب نامه دقیق شدم؛ به سبک قدیم نوشته شده بود و خطوط آن نشان میداد که با دست لرزانی به رشته تحریر در آمده؛ گویا یک خانم سالخورده آن را نوشته بود. شرایط پیشنهاد شده رضایت بخش بود . ترس خاصی به من دست داد؛ به خود گفتم با چنین کاری که به تنهایی انجام میدهم شاید خود را در مخاطره گرفتاری دیگری بیندازم. در عین حال، برایم از همه مهمتر این بود که امیدوار بودم نتیجه تلاشهایم قابل توجه، شایسته و طبق روال منظمی باشد. در این موقع حس میکردم در نقشه های آینده ام که در پیش