نام کتاب: جین ایر
به حساب می آمد.) نشانی: مرکز استان لوتن شر، پستخانه، ج.ا.»
این مدارک را در کشویم گذاشتم و در تمام روز در آن قفل بود. بعد از صرف عصرانه از مدیر جدید اجازه گرفتم برای انجام دادن چند کار خصوصی مربوط به خودم و یکی دو نفر از معلمان همکارم به لوتن بروم. رفتم. پیاده دو مایل راه بود. آن روز عصر باران می آمد؛ اما روزها هنوز بلند بودند. به یکی دو مغازه سر زدم، نامه را در صندوق اداره پست انداختم، و در میان باران شدید، در حالی که از لباسهایم آب می چکید اما خاطرم آسوده بود، به مدرسه برگشتم .
هفته بعد طولانی به نظر می رسید با این حال، مثل تمام امور روزمره این دنیا، بالاخره تمام شد. بار دیگر در اواخر یک روز دلپذیر پاییزی پیاده در جاده لوتن به راه افتادم. ضمنا جاده دیدنی و زیبایی بود چون در طول نهر کوهستانی و در پیچ و خم های بسیار قشنگ یک دره ادامه می یافت. در بیشتر طول مسیر آن به نامه هایی فکر میکردم که ممکن بود در آن شهر کوچک در انتظارم باشد یا نباشد. در آن موقع علاقه ام به آن شهر کوچک بیشتر از علاقه ام به جاذبه های چمن و آب بود. و این بار هدف ظاهریم از رفتن به شهر، اندازه گیری پایم برای دوختن یک جفت کفش بود، بنابراین اول دنبال این کار رفتم و بعد از این که آن را انجام دادم از مغازه کفاشی وارد خیابان کوچک پاکیزه و آرامی شدم که به پستخانه منتهی میشد. مسؤول آنجا خانم مسنی بود که عینکی روی بینی و یک جفت دستکش مشکی به دست داشت. پرسیدم: «آیا برای ج. ا. نامه ای رسیده؟»
از پشت عینکش نگاهی به من انداخت، بعد کشویی را باز کرد. مدتی طولانی به زیر و رو کردن نامه های آن پرداخت. این مدت آنقدر طول کشید که امیدم کم کم داشت مبدل به یأس میشد. بالاخره، پاکتی درآورد و بعد از آن که تقریبا یک پنج دقیقه ای آن را جلوی عینکش گرفت با نگاه کنجکاوانه و دیرباورانه دیگری آن را از آن طرف باجه به من داد - نامه به عنوان ج. ا. بود.
پرسیدم: «فقط همین یکی بود؟»
گفت: «دیگر نیست.» آن را در جیبم گذاشتم و عازم خانه شدم. در

صفحه 117 از 649