نام کتاب: جین ایر
سرانجام صدای خرخر دوشیزه گرایس بلند شد. این خانم سنگین وزن از اهالی ویلز بود، و من تا این موقع همیشه حس میکردم صدای عادی خرخر بینی او آزارم می دهد اما امشب، برعکس، وقتی صدایش بلند شد نفس راحتی کشیدم؛ این وقفه مرا از پریشانی خلاص کرد. اندیشه نیمه تاریک قبلی ناگهان با وضوح تمام در ذهنم ظاهر شد. به خودم گفتم (البته در دلم گفتم چون بلند حرف نمی زدم): «خدمت جدید ! در این خدمت جدید چیزی هست. میدانم که هست چون خیلی مطبوع به نظر نمی رسد؛ آیا مثل مفاهیمی از قبیل آزادی، هیجان و شادی نیست؟ اینها درست است که خوش طنین هستند اما برای من چیزی جز طنین نیستند، و آنقدر میان تهی و زود گذرند که گوش دادن به آنها اتلاف وقت است. اما خدمت! این باید یک واقعیت باشد؛ هر کسی می تواند خدمت کند. من هشت سال اینجا خدمت کرده ام، و حالا تمام خواست من این است که در جای دیگری خدمت کنم. آیا نمیتوانم اراده خود را به عمل در آورم؟ آیا این کار شدنی است؟ بله. بله. هدف چندان دشوار یاب نیست فقط به شرط این که مغز من به اندازه کافی فعال باشد تا بتواند راهها و وسایل رسیدن به آن را پیدا کند.»
و به منظور برانگیختن مغز، که در بالا گفتم، روی تختخواب نشستم. شب خنکی بود. شانه هایم را با یک شال پوشاندم، و بعد با تمام قدرت خود دوباره به فکر کردن پرداختم:
«چه میخواهم؟ یک محل جدید، در یک خانه جدید، در میان قیافه های جدید و با اوضاع جدید. این را می خواهم برای این که چیزی بهتر از این خواستن بی ثمرست. مردم برای پیدا کردن یک محل جدید چگونه عمل میکنند؟ گمان می کنم موضوع را با دوستان خود در میان می گذارند. من دوستی ندارم. خوب، آدمهای زیادی مثل من هستند که دوستی ندارند. این اشخاص باید خودشان به فکر خود باشند و به خودشان کمک کنند. برای این منظور چه مرجعی در اختیار دارند؟»
نمی توانستم جوابی پیدا کنم؛ چیزی به من جواب نمیداد. بنابراین به مغزم دستور دادم جوابی پیدا کند، و سریعا هم پیدا کند. تلاش کرد و سریعتر تلاش کرد. حس کردم در سر و شقیقه هایم نبضم به شدت می زند. نزدیک

صفحه 115 از 649