نام کتاب: جین ایر
بود، همه اینها را از او اخذ کردم. آنچه از افکارش حالت نظم بیشتری داشت در روحم جایگزین شد. تسلیم وظیفه شناسی و نظم بودم. در آرامش به سر می بردم. معتقد بودم که دارای رضایت خاطر هستم. در نظر دیگران، و معمولا حتی در نظر خودم، شخص با انضباط و مطیعی بودم.
اما تقدیر، به صورت عالیجناب نسمیث میان من و آن خانم حائل شد. دوشیزه تمپل را با لباس سفر دیدم که به فاصله کوتاهی بعد از آیین عروسی سوار درشکه پست شد. درشکه را با نگاه بدرقه کردم تا از تپه بالا رفت و در سراشیب آن از نظر ناپدید شد. بعد به اطاق خودم برگشتم و قسمت بیشتر آن روز را، که به مناسبت عزیمت مدیر نیمه تعطیل اعلام شده بود، در تنهایی گذراندم.
بیشتر وقت را در اطاق به قدم زدن پرداختم. ابتدا تصورم این بود که فقط به علت رفتن آن زن عمگینم و فکر میکردم چطور بر آن غم غلبه کنم. اما وقتی تفکراتم به پایان رسید و به بیرون نگاه کردم و دیدم بعدازظهر گذشته و اکنون مدتی است که آفتاب هم غروب کرده، فکر تازه ای در مغزم پیدا شد به این صورت که در آن فاصله مرحله ای از تحول را پشت سر گذاشته و فکرم از تمام آنچه از دوشیزه تمپل به عاریت گرفته بودم - یا بهتر بگویم از فضای ساکت و آرام اطراف وجود او که در آن نفس میکشیدم - آزاد شده بود و حالا با عنصر طبیعی خودم تنها مانده بودم و احساس آشوبنده تأثرات گذشته در من سر برداشته بود. ظاهرا تکیه گاه وجود داشت اما گویا انگیزه رفته بود: از قدرت آرامش بخش نبود که محروم شده بودم بلکه علت آرامش دیگر وجود نداشت. چند سالی دنیای من لووود بود؛ تجارب من به مقررات و نظام آنجا مربوط می شد، اما حالا به یاد می آوردم که دنیای واقعی وسیع است و فکر میکردم گستره پرتنوع بیمها و امیدها، احساسات و هیجانها در انتظار افراد با شهامتی است که در پهنه آن پیش می روند و در میان خطرات آن در جست و جوی شناخت واقعی حیات هستند.
به طرف پنجره اطاقم رفتم، آن را گشودم و به بیرون، به بالهای ساختمان، باغ، حول و حوش لورود و افق کوهستانی آنجا نگاه کردم. نگاهم پس از عبور از سایر مناظر اطراف بر روی آن قلل آبی بسیار دور قرار گرفت.

صفحه 113 از 649