وجود دارد؟» و دستهایم را محکم تر دور هلن حلقه زدم. از همیشه به نظرم عزیزتر آمد. حس کردم مثل این که نمیتوانم بگذارم او برود. در حالی که صورتم را در گردن او پنهان کرده بودم، آرام ماندم. در این موقع با لحن بسیار شیرینی گفت: «چقدر راحتم! آن چند سرفه آخری کمی مرا خسته کرده؛ حس میکنم می توانم بخوابم. اما از پیش من نرو، جین. دوست دارم تو را نزدیک خودم داشته باشم.»
- «پیش تو خواهم ماند، هلن عزیز. هیچکس مرا از تو دور نخواهد کرد.»
- «گرم شدی، عزیزم؟»
- «بله.»
- «شب بخیر، جین.»
- «شب بخیر، هلن.»
مرا بوسید. من هم او را بوسیدم. چیزی نگذشت که هر دومان به خواب رفتیم.
وقتی بیدار شدم روز بود. یک تکان غیرعادی مرا بیدار کرده بود . چشمم را باز کردم. یک نفر مرا روی دست گرفته بود. در بغل پرستار بودم. مرا از میان راهرو به خوابگاه بر می گرداند. کسی مرا سرزنش نکرد که چرا از رختخوابم بیرون آمده ام. همه در فکر موضوع دیگری بودند. در آن موقع برای سوالهای بسیار من توضیحی داده نشد؛ اما یکی دو روز بعد فهمیدم وقتی دوشیزه تمپل، سپیده دم، به اطاق خود برگشته بود دیده بود من در تختخواب کوچک خوابیده ام صورتم را روی شانه هلن برنز گذاشته ام و دستهایم دور گردن اوست. من خواب بودم و هلن - مرده بود.
قبرش در حیاط کلیسای براکلبریج است. تا پانزده سال بعد از مرگش یک پشته خاک آن را پوشانده بود که علف زیادی روی آن سبز شده بود، اما حالا یک لوحه از مرمر خاکستری آن قبر را مشخص کرده و روی آن علاوه بر نام او این کلمه حک شده: *«رسورگام»*
- «پیش تو خواهم ماند، هلن عزیز. هیچکس مرا از تو دور نخواهد کرد.»
- «گرم شدی، عزیزم؟»
- «بله.»
- «شب بخیر، جین.»
- «شب بخیر، هلن.»
مرا بوسید. من هم او را بوسیدم. چیزی نگذشت که هر دومان به خواب رفتیم.
وقتی بیدار شدم روز بود. یک تکان غیرعادی مرا بیدار کرده بود . چشمم را باز کردم. یک نفر مرا روی دست گرفته بود. در بغل پرستار بودم. مرا از میان راهرو به خوابگاه بر می گرداند. کسی مرا سرزنش نکرد که چرا از رختخوابم بیرون آمده ام. همه در فکر موضوع دیگری بودند. در آن موقع برای سوالهای بسیار من توضیحی داده نشد؛ اما یکی دو روز بعد فهمیدم وقتی دوشیزه تمپل، سپیده دم، به اطاق خود برگشته بود دیده بود من در تختخواب کوچک خوابیده ام صورتم را روی شانه هلن برنز گذاشته ام و دستهایم دور گردن اوست. من خواب بودم و هلن - مرده بود.
قبرش در حیاط کلیسای براکلبریج است. تا پانزده سال بعد از مرگش یک پشته خاک آن را پوشانده بود که علف زیادی روی آن سبز شده بود، اما حالا یک لوحه از مرمر خاکستری آن قبر را مشخص کرده و روی آن علاوه بر نام او این کلمه حک شده: *«رسورگام»*
*Resurgam