نام کتاب: جین ایر
آغوش او جا دادم. بعد از یک سکوت طولانی، دوباره شروع به حرف زدن کرد: «من خیلی خوشحالم، جین؛ و تو موقعی که شنیدی من مرده ام باید اعتماد داشته باشی و غصه نخوری. اصلا جای غصه خوردن نیست. همه ما باید یک روز بمیریم، واین بیماریی که مرا از اینجا می برد دردناک نیست. ملایم و تدریجی است. فکرم آرام است. بعد از مردنم کسی را ندارم که چندان از مرگم متأسف باشد. فقط یک پدر دارم که اخیرا ازدواج کرده، و برای از دست دادن من غمی به خودش راه نخواهد داد. مردنم در جوانی باعث می شود از خیلی از رنجها خلاص بشوم. من صفات یا استعدادهای لازم را نداشتم تا در این دنیا خیلی خوب زندگی کنم. اگر زنده بمانم دائما خطا خواهم کرد.»
- «اما کجا می روی، هلن؟ می توانی آنجا را ببینی؟ آنجا را میشناسی؟»
- «من معتقدم ؛ ایمان دارم: دارم پیش خدا می روم.»
- «خدا کجاست؟ خدا چیست؟»
- «آفریننده من و توست، و هرگز چیزی را که آفریده از بین نمی برد. من به قدرت او اعتماد مطلق دارم، و از محبت او کاملا مطمئن هستم. دقیقه شماری میکنم تا آن لحظه مهم برسد؛ آن لحظه مرا نزد او برخواهد گرداند و او را برای من ظاهر خواهد ساخت.»
- «پس تو مطمئن هستی، هلن. که جایی به اسم بهشت آسمانی وجود دارد، و موقعی که ما میمیریم روحمان به آنجا می رود؟»
- «اطمینان دارم که ملکوت آسمانی آینده حقیقت دارد. اعتقاد دارم خداوند خوب است. بدون هیچ تزلزلی قسمت فناپذیر وجودم را تسلیم او خواهم کرد. خداوند یار من است. خداوند دوست من است؛ او را دوست دارم، و یقین دارم او هم مرا دوست دارد.»
- «آیا وقتی من مردم تو را خواهم دید، هلن؟»
- «تو به همان دنیای پر از سعادتی خواهی آمد که من در آن هستم. بدون شک، جین عزیز، همان پدر قادر مطلق تو را خواهد پذیرفت.»
باز هم سؤال کردم، اما این دفعه در دل خودم: «آن دنیا کجاست؟ آیا

صفحه 109 از 649