نام کتاب: جین ایر
به طوری که بعدها فهمیدم او را به اطاق بیماران تبدار به بالین یک مریض هذیانی خواسته بودند. جلوتر رفتم. بعد، در کنار تختخواب کوچک مکث کردم. دستم روی پرده بود اما ترجیح دادم پیش از آن که آن را کنار بزنم، صحبت کنم. اما هنوز بیمناک بودم که مبادا با یک جسد روبه رو شوم.
آهسته گفتم: «هلن! بیداری؟»
خود را تکانی داد و پرده را کنار زد. صورتش را دیدم : رنگ پریده، تکیده اما کاملا آرام. ظاهرا آنقدر کم تغییر کرده بود که نگرانی من فورا از بین رفت.
با صدای لطیف خود گفت: «خودت هستی، جین؟»
با خودم گفتم: «اوه! مثل این که خیال مردن ندارد. آنها راجع به او اشتباه می کنند. اگر مریض مردنی بود نمی توانست اینطور آرام حرف بزند و نگاه کند.»
روی تختخوابش خم شدم و او را بوسیدم. پیشانیش سرد بود . گونه هایش هم سرد و هم لاغر بودند. پنجه و مچ دستش هم همینطور، اما او مثل گذشته لبخند میزد.
«چرا به اینجا آمده ای، جین؟ ساعت از یازده گذشته؛ چند دقیقه پیش صدای زنگ ساعت را شنیدم.»
- «آمدم تو را ببینم، هلن. شنیدم خیلی مریض هستی. دیدم تا وقتی با تو حرف نزنم نمی توانم بخوابم.»
- «پس آمده ای با من خداحافظی کنی. شاید به موقع آمده باشی.»
- «آیا جایی میخواهی بروی، هلن؟ به خانه می روی؟» .
- «بله، به خانه ابدیم، آخرین منزلم .»
- «نه، نه هلن!» غمگین شدم. چیزی نگفتم. در اثنائی که سعی داشتم گریه ام را فرو بخورم هلن سرفه اش گرفت. با این حال، سرفه هایش پرستار را بیدار نکرد. وقتی سرفه اش تمام شد چند دقیقه ای خسته و بیحال بود. بعد، آهسته گفت: «جین، پاهای کوچکت برهنه است. دراز بکش و از لحاف من روی خودت بینداز. »
این کار را کردم. دستش را روی شانه ام گذاشت، و من خودم را در

صفحه 108 از 649