نام کتاب: جین ایر
بی انتها مشاهده کرد. نقطه ای که در آن قرار داشت – یعنی زمان حال را حس کرد. چیزهای دیگر مثل ابر بی شکل و ژرفای تهی بودند: از تصور سقوط و فرو رفتن در چنان گردابی به لرزه افتاد. در اثناء تأمل درباره این تصور جدید شنیدم که در جلو باز شد. آقای بیتس، که پرستاری او را همراهی می کرد، بیرون آمد. بعد، پرستار او را تا نزدیک اسبش بدرقه کرد. آن مرد سوار شد و آنجا را ترک گفت. پرستار می خواست در را ببندد اما من به طرفش دویدم و پرسیدم: «حال هلن برنز چطورست؟»
جواب داد: «خیلی بد»
- «آقای بیتس آمده بود او را معاینه کند؟»
- «بله.»
- «درباره او چه می گوید؟ »
- «میگوید زیاد اینجا نخواهد ماند.»
این کلمات که دیروز هم به گوشم خورده بود، فقط می توانست یک معنی داشته باشد و آن این بود که میخواهند او را به خانه اش، به نورثمبرلند بفرستند. قاعدتا نمی بایست شک کنم و از آن کلمات اینطور بفهمم که او دارد می میرد. اما واقعیت این بود که فورا متوجه شدم و آشکارا فهمیدم که هلن برنز دارد آخرین روزهای عمر خود را در این دنیا می گذراند. او را به عالم ارواح خواهند برد (اگر چنین عالمی اصولا وجود داشته باشد). از وحشت یکه خوردم، بعد حمله یک غم نیرومند، و پس از آن هم میل - نیاز - برای دیدن او. پرسیدم: «در کدام اطاق خوابیده؟»
پرستار گفت: «در اطاق دوشیزه تمپل است.»
- «اجازه می دهید بروم بالا با او صحبت کنم؟»
- «اوه، نه، بچه جان! کار درستی نیست؛ و حالا وقت آن است که بیایی تو. اگر موقع شبنم زدن بیرون باشی تیفوس میگیری.»
پرستار در جلو را بست. من از در کناری که به تالار درس منتهی میشد داخل شدم. درست به موقع رسیدم. ساعت نه بود، و دوشیزه میلر بچه ها را صدا میزد که به رختخوابشان بروند.
تقریبا دو ساعت بعد، شاید نزدیک یازده، بود که من آهسته از

صفحه 106 از 649