می داد و هیچوقت جلوی حرف زدنم را نمی گرفت. استعداد داستان گویی داشت و من می توانستم داستانها و وقایع را تحلیل کنم. او علاقه داشت اطلاع دهد و من دوست داشتم بپرسم. بنابراین، در مسیر این دوستی دوجانبه خود آزادانه و راحت پیش می رفتیم؛ و این رفاقت هر چند جنبه اصلاحی زیادی نداشت اما جنبه سرگرم کنندگی آن خیلی بود.
و حالا در این موقع، هلن برنز کجا بود؟ چرا این روزهای خوش آزادی را با او نمی گذرانیدم؟ آیا او را فراموش کرده بودم؟ بدون شک مری ان ویلسن یاد شده ارزشش کمتر از اولین آشنای من بود؛ فقط می توانست داستانهای سرگرم کننده برایم بگوید و به هر شایعه نامطلوبی که برای گفت و گو انتخاب میکردم صورت مطلوبی بدهد و دوباره آن را برایم نقل کند؛ و حال آن که هلن، اگر در قضاوت راجع به او خطا نکنم، این خصلت را داشت که به آنهایی که از امتیاز همصحبتی با او برخوردار می شدند چیزهایی می داد که بسیار والا تر از امور زندگی روزمره بود.
بله، خواننده [عزیز]، این حقیقت داشت؛ و من آن را می فهمیدم و حس کردم: هر چند موجود ناقصی هستم، خطاهایم زیاد و توبه هایم کم است با این حال باید بگویم که هیچگاه از هلن برنز خسته نمی شدم و هیچگاه نبود که نسبت به او احساس دلبستگی نداشته باشم. آری، آن دختر نیرومند، مهربان و مودب یکی از کسانی بود که به قلب من حیات تازه بخشید. چطور ممکن بود چنین نباشد و حال آن که همیشه و در همه اوضاع و احوال، دوستی آرامش بخش و صادقانه ای به من ابراز می داشت که بد خلقی هیچگاه پایه آن را متزلزل نمی کرد و انگیزش هیچگاه به آن صدمه ای نمی رساند؟ اما در این موقع هلن مریض بود. چند هفته ای بود که او را از جلوی چشم من دور کرده بودند و من نمی دانستم او را به کدام یک از اطاقهای طبقه بالا برده بودند. به من گفتند در قسمت بیمارستان آن عمارت که بیماران تیفوسی تبدار را نگهداری می کنند نیست چون بیماری او سل است نه تیفوس؛ و من چون از سل اطلاع درستی نداشتم تصور می کردم سل بیماری کم اهمیتی است که گذشت زمان و مراقبت قطعا آن را تسکین می دهد.
چیزی که تصور مرا تأیید می کرد این واقعیت بود که در یکی دو
و حالا در این موقع، هلن برنز کجا بود؟ چرا این روزهای خوش آزادی را با او نمی گذرانیدم؟ آیا او را فراموش کرده بودم؟ بدون شک مری ان ویلسن یاد شده ارزشش کمتر از اولین آشنای من بود؛ فقط می توانست داستانهای سرگرم کننده برایم بگوید و به هر شایعه نامطلوبی که برای گفت و گو انتخاب میکردم صورت مطلوبی بدهد و دوباره آن را برایم نقل کند؛ و حال آن که هلن، اگر در قضاوت راجع به او خطا نکنم، این خصلت را داشت که به آنهایی که از امتیاز همصحبتی با او برخوردار می شدند چیزهایی می داد که بسیار والا تر از امور زندگی روزمره بود.
بله، خواننده [عزیز]، این حقیقت داشت؛ و من آن را می فهمیدم و حس کردم: هر چند موجود ناقصی هستم، خطاهایم زیاد و توبه هایم کم است با این حال باید بگویم که هیچگاه از هلن برنز خسته نمی شدم و هیچگاه نبود که نسبت به او احساس دلبستگی نداشته باشم. آری، آن دختر نیرومند، مهربان و مودب یکی از کسانی بود که به قلب من حیات تازه بخشید. چطور ممکن بود چنین نباشد و حال آن که همیشه و در همه اوضاع و احوال، دوستی آرامش بخش و صادقانه ای به من ابراز می داشت که بد خلقی هیچگاه پایه آن را متزلزل نمی کرد و انگیزش هیچگاه به آن صدمه ای نمی رساند؟ اما در این موقع هلن مریض بود. چند هفته ای بود که او را از جلوی چشم من دور کرده بودند و من نمی دانستم او را به کدام یک از اطاقهای طبقه بالا برده بودند. به من گفتند در قسمت بیمارستان آن عمارت که بیماران تیفوسی تبدار را نگهداری می کنند نیست چون بیماری او سل است نه تیفوس؛ و من چون از سل اطلاع درستی نداشتم تصور می کردم سل بیماری کم اهمیتی است که گذشت زمان و مراقبت قطعا آن را تسکین می دهد.
چیزی که تصور مرا تأیید می کرد این واقعیت بود که در یکی دو