نام کتاب: تدفین مادربزرگ
جوان لبخند زد. توضیح به نظرش خیلی بامزه میرسید؛ دستهایش را به هم مالید و باز به دختر که با اضطراب وراندازش می کرد نگاهی انداخت. گرامافون ساکت شده بود. صاحب هتل به اتاق دیگر رفت. جوان به طرف سرسرا می رفت که دختر مصرانه و با صدای آهسته گفت:
- باور کنید. خودم دیدم که آنها افتادند. همه دیدند.
آن وقت جوان خیال کرد که سودای او به گرامافون و عصبانیت صاحب هتل را درک می کند. از سر احسان گفت:
- بله.
سپس ضمن این که به طرف سرسرا میرفت اضافه کرد:
- خودم هم دیده ام.
بیرون، در سایه درخت های بادام، هوا خنک تر بود. جوان صندلی را به چهار چوب در تکیه داد، سرش را به عقب انداخت و به مادرش فکر کرد؛ به مادر بی رمق فرورفته در صندلی گهواره ای اش که به کمک دسته جارو مرغ‌ها را می ترساند و برای نخستین بار در می یافت که پسرش در خانه نیست.
یک هفته پیش جوان می توانست فکر کند که زندگی اش طناب صاف و راستی است کشیده شده بین آن صبح بارانی بعد از جنگ داخلی اخیر که او در میان چهاردیواری گلی و خیزران یک مدرسه روستایی به دنیا آمده است و آن صبح ژوئن که او بیست و دو ساله شده بود و مادرش به ننوی او نزدیک شده بود تا کلاهی را با کارتی به او هدیه کند: «به پسر عزیزم، به مناسبت سالگرد تولدش.» برای جوان پیش می آمد که زنگار بیکاری را بتکاند و حسرت تخته سیاه و نقشه کشوری پر از مگس و صف طولانی لیوان های آویخته به دیوار

صفحه 99 از 144