- بدیاش این است که پرنده ها او را می ترسانند.
وقتی که زن چشم به جانب دختر گرداند، جوان موفق شد نگاه سخت او را غافل گیر کند. نگاه زن کوتاه، ولی تند بود. به او گفت:
- خیلی بهتر است که تو ساکت باشی.
و لبخندزنان رو به جوان کرد.
جوان احساس کرد که خود را کمتر تنها می یابد و او هم به نوبه خود هوس کرد که حرف بزند. پرسید:
- شما چه می گویید؟
دختر گفت:
- می گویم این ساعتی است که پرنده های مرده توی سرسرا می افتند.
صاحب هتل که خم میشد یک دسته گل مصنوعی را روی میز سه پایه وسط اتاق راست کند، گفت:
- فکرهای خودش است!
در انگشتهای زن، لرزشی عصبی احساس می شد.
دختر گفت:
- فکرهای من، نه! پریروز خودت دوتا از آنها را جارو کردی.
هتلدار باغیظ به دختر نگاه کرد. دارای ظاهری ترحم بار و این میل مسلم بود که همه چیز را توضیح دهد و نگذارد کم ترین شکی بر ماجرا سایه بیندازد.
- آقا، حقیقت این است که پریروز بچه ها دو پرنده مرده داخل سرسرا انداخته اند که او را عصبانی کنند و بعدا هم به او گفته اند که پرنده های مرده از آسمان می افتند. هرچه را که به او بگویند بدون فکر باور می کند.
وقتی که زن چشم به جانب دختر گرداند، جوان موفق شد نگاه سخت او را غافل گیر کند. نگاه زن کوتاه، ولی تند بود. به او گفت:
- خیلی بهتر است که تو ساکت باشی.
و لبخندزنان رو به جوان کرد.
جوان احساس کرد که خود را کمتر تنها می یابد و او هم به نوبه خود هوس کرد که حرف بزند. پرسید:
- شما چه می گویید؟
دختر گفت:
- می گویم این ساعتی است که پرنده های مرده توی سرسرا می افتند.
صاحب هتل که خم میشد یک دسته گل مصنوعی را روی میز سه پایه وسط اتاق راست کند، گفت:
- فکرهای خودش است!
در انگشتهای زن، لرزشی عصبی احساس می شد.
دختر گفت:
- فکرهای من، نه! پریروز خودت دوتا از آنها را جارو کردی.
هتلدار باغیظ به دختر نگاه کرد. دارای ظاهری ترحم بار و این میل مسلم بود که همه چیز را توضیح دهد و نگذارد کم ترین شکی بر ماجرا سایه بیندازد.
- آقا، حقیقت این است که پریروز بچه ها دو پرنده مرده داخل سرسرا انداخته اند که او را عصبانی کنند و بعدا هم به او گفته اند که پرنده های مرده از آسمان می افتند. هرچه را که به او بگویند بدون فکر باور می کند.