نام کتاب: تدفین مادربزرگ
جوان ضمن آن که به حرف‌های دختر گوش می کرد، با اضطراب دریافت که او میل دارد پرحرفی کند. وقتی دختر صدای گرامافون را بلندتر می کرد، این خطر را پذیرفت که نگاهی به دختر بیندازد. به نظر می رسید که دختر از ماه ها پیش، شاید هم از سالها پیش، آنجا نشسته است و کمترین علاقه ای به این که تغییر جا دهد، از خود آشکار نمی کند. صدای گرامافون را وقتی موسیقی به جاهای مورد علاقه اش نزدیک می شد، زیاد می کرد و لبخند می زد. جوان که می کوشید بلند شود و به حرکاتش لطف حالت طبیعی بدهد، گفت:
- متشکرم.
دختر که همان طور به او نگاه می کرد گفت:
- گذشته از این، کلاه‌شان را هم به جالباسی می زنند.
جوان فکر کرد آتش گونه هایش را می سوزاند. وقتی فکر کرد که انجام کارها را این طور به او القاء می کنند، لرزید. احساس می کرد که معذب است و تعقیبش می کنند، و بیم ناشی از نرسیدن به قطار دوباره آشکار شد. هتلدار به سالن آمد پرسید:
- چه کار می کنید؟
دختر گفت:
- مثل همه یک صندلی با خودش به راهرو می برد.
جوان خیال کرد که در حرف‌های او نیشی از تمسخر تشخیص می دهد. هتلدار گفت:
- آن را به حال خودش بگذارید. برای تان یک کرسیچه می آورم.
دختر خندید و این کار جوان را ناراحت کرد. هتلدار یک صندلی چوبی با رویه چرمی تا راهرو لغزاند. جوان آماده می شد به دنبال او برود که دختر دوباره به حرف در آمد و گفت:

صفحه 97 از 144