کوشید بدود. مضطرب تا دم در رسید، اما هنوز قدم بیرون نگذاشته بود که حساب کرد و متوجه شد که مجال ندارد خودش را به داخل قطار بیندازد. وقتی به سر میز برگشت، گرسنگی اش را از یاد برده بود؛ در کنار گرامافون دختری را دید که بی ترحم، با حالت چندش آور سگی که دم تکان دهد، نگاهش می کرد. برای نخستین بار در طی روز، کلاهی را که مادرش دو ماه پیش به او هدیه کرده بود از سرش برداشت و در میان دو زانو نگه داشت و با این وضع غذایش را به پایان رساند. وقتی که برخاست، به نظر می رسید که دیگر نه قطاری که از دست داده نگرانش می کند و نه چشم انداز گذراندن تعطیلات آخر هفته در دهکده ای که او حتی این کنجکاوی را نداشت که اسمش را بداند. در گوشه ای از سالن نشست و شانه هایش را به صندلی سفت و راستی تکیه داد و مدتی دراز در آنجا باقی ماند، بی آن که به صفحه هایی که دختر انتخاب می کرد گوش کند، تا لحظه ای که دختر گفت:
- در سرسرا هوا خنک تر است.
مرد احساس ناراحتی کرد. آغاز گفت و گو با افراد ناشناس برایش دشوار بود. به صورت مردم نگاه کردن دیوانه اش می کرد، و موقعی که ناگزیر بود حرف بزند، کلماتی که از دهانش بیرون می آمدند همان کلمه هایی که در فکرش جا می گرفتند نبودند. جواب داد: «بله» و لرزش خفیفی از پیکرش گذشت. چون از یاد برده بود که روی صندلی گهواره ای ننشسته است، سعی کرد که صندلی را بجنباند.
دختر تکرار کردن
- کسانی که اینجا زندگی می کنند صندلی ای به سرسرا که هوایش خنک تر است می کشانند.
- در سرسرا هوا خنک تر است.
مرد احساس ناراحتی کرد. آغاز گفت و گو با افراد ناشناس برایش دشوار بود. به صورت مردم نگاه کردن دیوانه اش می کرد، و موقعی که ناگزیر بود حرف بزند، کلماتی که از دهانش بیرون می آمدند همان کلمه هایی که در فکرش جا می گرفتند نبودند. جواب داد: «بله» و لرزش خفیفی از پیکرش گذشت. چون از یاد برده بود که روی صندلی گهواره ای ننشسته است، سعی کرد که صندلی را بجنباند.
دختر تکرار کردن
- کسانی که اینجا زندگی می کنند صندلی ای به سرسرا که هوایش خنک تر است می کشانند.