کلیسای بسیار مقدس، از ایستگاه قطار دور می شد، پسر جوان آرامی که هیچ چیز خاصی نداشت جز این که شکم خالی ای داشته باشد، درست در لحظه ای که به خاطر آورد که از روز قبل چیزی نخورده است، او را از پنجره آخرین واگن مشاهده کرد. جوان با خود اندیشیدن در این جا اگر کشیش باشد، باید هتلی هم وجود داشته باشد و از قطار پیاده شد. از خیابان که بر اثر تابش آفتاب فلز گونه اوت آتش گرفته بود گذشت و در سایه روشن خنک خانه ای واقع در مقابل ایستگاه که در آن صفحه مستعمل گرامافونی با صدای تودماغی آواز می خواند قدم گذاشت.
حس بویایی اش که بر اثر دو روز روزه، حساس و دقیق شده بود به او نشان داد که آنجا هتل است. از آستانه در گذشت، بی آن که تابلو را ببیند: «هتل ماکوندو»؛ نوشته ای که او هرگز موقعیت خواندنش را پیدا نمی کرد.
صاحب هتل که پنج ماهه حامله بود، همان رنگ زرد خردلی و همان فیس و افاده ای را داشت که مادرش وقتی خود او را حامله بود، داشته. مرد غذا خواست. گفت: «عجله دارم.» اما زن کوششی به عمل نیاورد که عجله به خرج دهد و یک بشقاب سوپ با یک استخوان قلم و یک سالاد موز سبز برایش آورد. در همان اثنا قطار سوت کشید. مرد که بخار گرم و جان بخش سوپ احاطه اش کرده بود، به محاسبه فاصله ای که او را از ایستگاه جدا می کرد پرداخت و بلافاصله پس از آن پی برد که احساس مبهم ترسی که موقع از دست دادن قطار به انسان دست می دهد، عارضش می شود.
حس بویایی اش که بر اثر دو روز روزه، حساس و دقیق شده بود به او نشان داد که آنجا هتل است. از آستانه در گذشت، بی آن که تابلو را ببیند: «هتل ماکوندو»؛ نوشته ای که او هرگز موقعیت خواندنش را پیدا نمی کرد.
صاحب هتل که پنج ماهه حامله بود، همان رنگ زرد خردلی و همان فیس و افاده ای را داشت که مادرش وقتی خود او را حامله بود، داشته. مرد غذا خواست. گفت: «عجله دارم.» اما زن کوششی به عمل نیاورد که عجله به خرج دهد و یک بشقاب سوپ با یک استخوان قلم و یک سالاد موز سبز برایش آورد. در همان اثنا قطار سوت کشید. مرد که بخار گرم و جان بخش سوپ احاطه اش کرده بود، به محاسبه فاصله ای که او را از ایستگاه جدا می کرد پرداخت و بلافاصله پس از آن پی برد که احساس مبهم ترسی که موقع از دست دادن قطار به انسان دست می دهد، عارضش می شود.