در همان اثنا قطار سوت کشید. برای نخستین بار پس از سالیان دراز، او صدای سوت را نشنید. دید که قطار در حالی که دورش را دودی غلیظ و سیاه گرفته است وارد ایستگاه می شود و صدای برخورد تگرگ ذغال با فلز زنگ زده را شنید. ولی اینها همه به رؤیایی دور و مرموز شباهت داشت که او به طور کامل اندکی بعد از ساعت چهار؛ یعنی هنگامی که موعظه بی نظیر یکشنبه اش را به پایان رساند، از آن بیرون آمد. هشت ساعت بعد آمدند که او را برای اجرای مراسم مذهبی درباره زنی اهل محل ببرند.
به این ترتیب، او ندانست که آن روز بعدازظهر چه کسی با قطار آمد. او مدت های دراز شاهد عبور چهار واگن متلاشی و فلس انداخته مانده بود و به خاطر نمی آورد که حداقل از چند سال پیش، کسی به قصد اقامت در آنجا، از آنها فرود آمده باشد. پیش از آن وضع فرق می کرد؛ در گذشته ها او در تمام ساعات بعدازظهر می توانست شاهد عبور قطاری پر از موز باشد؛ صد و چهل واگن پر از میوه که می گذشتند بی آنکه عبورشان به پایان برسد تا لحظه ای که شب فرا می رسید و آخرین قطار با مردی که فانوس سبزی تکان می داد می گذشت. آن وقت او دهکده را با چراغ هایش که دیگر روشن شده بودند، در منتهی الیه دیگر خط آهن میدید و به نظرش می رسید که قطار او را به دهکدهای دیگر برده است. شاید تحت تأثیر یادگار همان دوران، عادت کرده بود حتی پس از آن که کارگران را به مسلسل بسته بودند و موزستان را تعطیل کرده بودند و یکصد و چهل واگون را برچیده بودند و فقط این قطار زرد و خاک آلود را که هرگز کسی را نمی آورد و نمی برد باقی گذاشته بودند، هر روز به ایستگاه راه آهن برود.
اما در آن روز شنبه، کسی آمد. وقتی پدر آنتونیو ایسابل، کشیش
به این ترتیب، او ندانست که آن روز بعدازظهر چه کسی با قطار آمد. او مدت های دراز شاهد عبور چهار واگن متلاشی و فلس انداخته مانده بود و به خاطر نمی آورد که حداقل از چند سال پیش، کسی به قصد اقامت در آنجا، از آنها فرود آمده باشد. پیش از آن وضع فرق می کرد؛ در گذشته ها او در تمام ساعات بعدازظهر می توانست شاهد عبور قطاری پر از موز باشد؛ صد و چهل واگن پر از میوه که می گذشتند بی آنکه عبورشان به پایان برسد تا لحظه ای که شب فرا می رسید و آخرین قطار با مردی که فانوس سبزی تکان می داد می گذشت. آن وقت او دهکده را با چراغ هایش که دیگر روشن شده بودند، در منتهی الیه دیگر خط آهن میدید و به نظرش می رسید که قطار او را به دهکدهای دیگر برده است. شاید تحت تأثیر یادگار همان دوران، عادت کرده بود حتی پس از آن که کارگران را به مسلسل بسته بودند و موزستان را تعطیل کرده بودند و یکصد و چهل واگون را برچیده بودند و فقط این قطار زرد و خاک آلود را که هرگز کسی را نمی آورد و نمی برد باقی گذاشته بودند، هر روز به ایستگاه راه آهن برود.
اما در آن روز شنبه، کسی آمد. وقتی پدر آنتونیو ایسابل، کشیش