شده بود. سپس به سبب دکمه های ردا، پوتین و شلوار پشمی بلند و فشرده اش دچار نومیدی شد و با احساس خطر دریافت که هرگز چنین گرمای شدیدی را متحمل نشده است.
بی آنکه از روی نیمکتش تکان بخورد، یقه ردایش را باز کرد، دستمالش را از گودی آستین بیرون کشید و صورتش را که خون به آن دویده بود پاک کرد، و در این حال، بر اثر مکاشفهای ناگهانی و رقت انگیز دریافت که شاید در شرف حضور در پیدایش زمین لرزه ای باشد. این را در جایی خوانده بود. ولی آسمان روشن بود؛ آسمانی صاف و آبی، که به نحوی مرموز تمام پرندگان از آن محو شده بودند. رنگ و شفافیت فضا را دید، اما موقتا پرندگان مرده را از یاد برد. به چه چیز دیگری می اندیشید، به امکان این که توفانی ناگهانی در بگیرد می اندیشید. ولی آسمان روشن و شفاف بود، مثل این که آسمان دهکده دور و متفاوتی است که در آن هوا هرگز گرم نبوده است، دهکدهای که چشمانی به جز دیدگان او تماشایش کرده است. پس از آن از روی بامهای نخل و فلزهای زنگ زده به سوی شمال نگاه کرد و لکه کند، خاموش و متعادل لاشخورها را بر فراز بارانداز عمومی دید.
به دلیلی که مرموز می ماند، احساس کرد که در آن لحظه همان هیجانهایی را که یک روز یکشنبه در مدرسه کشیش ها، اندکی پیش از پذیرفته شدن در صفوف کشیشان مادون احساس کرده است، باز می یابد. کشیش مافوق به او اجازه داده بود که از کتاب خانه شخصی وی استفاده کند و او ساعتها (به خصوص یکشنبه ها) غرق مطالعه کتابهای زردشده ای می شد که بوی چوب کهنه می دادند و حاشیه هایی داشتند که کشیش مافوق با حروف ریز و نوک تیز به لاتین قلم زده بود. در یکی از یکشنبه ها که او تمام روز کتاب خوانده بود، کشیش مافوق
بی آنکه از روی نیمکتش تکان بخورد، یقه ردایش را باز کرد، دستمالش را از گودی آستین بیرون کشید و صورتش را که خون به آن دویده بود پاک کرد، و در این حال، بر اثر مکاشفهای ناگهانی و رقت انگیز دریافت که شاید در شرف حضور در پیدایش زمین لرزه ای باشد. این را در جایی خوانده بود. ولی آسمان روشن بود؛ آسمانی صاف و آبی، که به نحوی مرموز تمام پرندگان از آن محو شده بودند. رنگ و شفافیت فضا را دید، اما موقتا پرندگان مرده را از یاد برد. به چه چیز دیگری می اندیشید، به امکان این که توفانی ناگهانی در بگیرد می اندیشید. ولی آسمان روشن و شفاف بود، مثل این که آسمان دهکده دور و متفاوتی است که در آن هوا هرگز گرم نبوده است، دهکدهای که چشمانی به جز دیدگان او تماشایش کرده است. پس از آن از روی بامهای نخل و فلزهای زنگ زده به سوی شمال نگاه کرد و لکه کند، خاموش و متعادل لاشخورها را بر فراز بارانداز عمومی دید.
به دلیلی که مرموز می ماند، احساس کرد که در آن لحظه همان هیجانهایی را که یک روز یکشنبه در مدرسه کشیش ها، اندکی پیش از پذیرفته شدن در صفوف کشیشان مادون احساس کرده است، باز می یابد. کشیش مافوق به او اجازه داده بود که از کتاب خانه شخصی وی استفاده کند و او ساعتها (به خصوص یکشنبه ها) غرق مطالعه کتابهای زردشده ای می شد که بوی چوب کهنه می دادند و حاشیه هایی داشتند که کشیش مافوق با حروف ریز و نوک تیز به لاتین قلم زده بود. در یکی از یکشنبه ها که او تمام روز کتاب خوانده بود، کشیش مافوق