اهمیتی نداشتند.
به نظر کشیش چنین رسید که هرگز قلبی آن چنان خشک ندیده است. یک لحظه بعد که پرنده را به دست گرفته بود، دریافت که قلب کوچکش از تپیدن باز مانده است و آن وقت همه و همه چیز؛ رطوبت خانه، نفس پرستی ربهکا، بوی تحمل ناپذیر جسد خاک شده خوسه آرکادیو بوئندیا را از یاد برد و حقیقت شگفتی را که از ابتدای هفته او را در میان گرفته بود کشف کرد. هنگامی که بیوه زن او را می دید که با پرنده مرده و با حالت تهدید آمیزی خانه را ترک می کند این کشف شهود شگفت بر کشیش آشکار شد: در حالی که باران پرنده مرده بر دهکده می بارد، او - فرد برگزیده ای که وقتی که گرما از بین می رود با احساس سعادت آشنا می شود - کاملا «مکاشفه یوحنای نبی» را از یاد برده است.
آن روز هم، گرچه مطابق عادت به ایستگاه راه آهن رفت، اما مراقب حرکات و رفتار خودش نبود. گرچه به نحوی مبهم میدانست که در دنیا اتفاقی می افتد، خود را بی حس، خرفت و ناشایست برای آن لحظه می یافت. در ایستگاه راه آهن روی نیمکت نشسته بود و بی ثمر می کوشید به خاطر بیاورد که آیا در مکاشفه یوحنای نبی، باریدن پرندگان مرده وجود دارد یا نه. ناگهان به خاطر آورد که توقفش در خانه خانم ربهکا سبب شده است که او نتواند موقع رسیدن قطار در ایستگاه باشد؛ سرش را از بالای شیشه های شکسته و خاک گرفته دراز کرد و دید که ساعت دیواری اداره، یک و ده دقیقه کم را نشان می دهد. وقتی به نیمکتش برگشت، احساس کرد که خفه می شود. آن وقت به خاطر آورد که شنبه است. بادبزنش را که از رشته های به هم بافته نخل بود، دو سه بار تکان داد و در این حال در تیرگی های مبهم درون گم
به نظر کشیش چنین رسید که هرگز قلبی آن چنان خشک ندیده است. یک لحظه بعد که پرنده را به دست گرفته بود، دریافت که قلب کوچکش از تپیدن باز مانده است و آن وقت همه و همه چیز؛ رطوبت خانه، نفس پرستی ربهکا، بوی تحمل ناپذیر جسد خاک شده خوسه آرکادیو بوئندیا را از یاد برد و حقیقت شگفتی را که از ابتدای هفته او را در میان گرفته بود کشف کرد. هنگامی که بیوه زن او را می دید که با پرنده مرده و با حالت تهدید آمیزی خانه را ترک می کند این کشف شهود شگفت بر کشیش آشکار شد: در حالی که باران پرنده مرده بر دهکده می بارد، او - فرد برگزیده ای که وقتی که گرما از بین می رود با احساس سعادت آشنا می شود - کاملا «مکاشفه یوحنای نبی» را از یاد برده است.
آن روز هم، گرچه مطابق عادت به ایستگاه راه آهن رفت، اما مراقب حرکات و رفتار خودش نبود. گرچه به نحوی مبهم میدانست که در دنیا اتفاقی می افتد، خود را بی حس، خرفت و ناشایست برای آن لحظه می یافت. در ایستگاه راه آهن روی نیمکت نشسته بود و بی ثمر می کوشید به خاطر بیاورد که آیا در مکاشفه یوحنای نبی، باریدن پرندگان مرده وجود دارد یا نه. ناگهان به خاطر آورد که توقفش در خانه خانم ربهکا سبب شده است که او نتواند موقع رسیدن قطار در ایستگاه باشد؛ سرش را از بالای شیشه های شکسته و خاک گرفته دراز کرد و دید که ساعت دیواری اداره، یک و ده دقیقه کم را نشان می دهد. وقتی به نیمکتش برگشت، احساس کرد که خفه می شود. آن وقت به خاطر آورد که شنبه است. بادبزنش را که از رشته های به هم بافته نخل بود، دو سه بار تکان داد و در این حال در تیرگی های مبهم درون گم