نام کتاب: تدفین مادربزرگ
آنتونیو را دید که روی صندلی گهواره ای نشسته است و همان حالت هاج‌وواجی را که باعث وحشت او می شود دارد. پدر مقدس گفت:
- زندگی هر حیوانی به اندازه هر فرد انسانی، برای خداوندگار دلپذیر است.
وقتی این حرف را میزد خوسه آرکادیو بوئندیا را از یاد برده بود. زن بیوه هم که از موقعی که کشیش در جایگاه موعظه، از سه ظهور شیطان سخن رانده بود هیچ توجهی به حرف های او نمی کرد، متوجه این گفته نشد. زن، پرنده را برداشت، در آب غوطه ور کرد، سپس تکانش داد. کشیش ملاحظه کرد که در حرکات زن، بی اعتقادی و غفلت و بی احترامی مطلق به زندگانی پرنده آشکار است. با صدایی نرم، ولی حاکی از اعتقاد گفت:
- شما پرنده ها را دوست ندارید.
زن بیوه، نگاه ناشکیبا و مخاصمه جویش را متوجه او کرد.
- حتی اگر برایم پیش آمده بود که آنها را دوست داشته باشم، حالا که آنها عادت کرده اند بیایند و در داخل خانه ها بمیرند از آنها متنفر میشدم.
کشیش، با لحنی بی رحمانه، گفت:
- خیلی از آنها مرده اند.
میشد فکر کرد که در یکنواختی صدایش حیله ای وجود دارد.
زن بیوه گفت:
- همه شان.
و ضمن آن که با نفرت پرنده را خشک می کرد و در زیر کدویی جای می داد افزود:
- اگر توری هایم را هم خراب نکرده بودند باز هم برایم

صفحه 90 از 144