را با وجود خویشاوندی دور، ولی آشکار بیوه با عالی جناب، احساس می کرد. گذشته از این، روایتی تاریخی (یا افسانه ای) درباره خانم ربهکا رواج داشت که پدر آنتونیو فکر می کرد به کاخ اسقف نرسیده است و بنابراین روایت، سرهنگ *آئوره لیانو بوئندیا*، پسرعموی زن بیوه، که دختر عمویش او را صاحب قلبی از سنگ می دانست، روزی تأکید کرده بود که اسقف برای دیدار این خویشاوند، از ابتدای قرن قدم به دهکده نگذاشته است. به هر حال این موضوع چه افسانه بود و چه تاریخ، پدر آنتونیو ایسابل، کشیش کلیسای بسیار مقدس، ناگزیر بود اعتراف کند که در این خانه، یگانه فرد ساکنش گذشته از این که هیچ نشانه ای از تقدس از خود آشکار نمی کند، جز سالی یک بار زبان به اعتراف نمی گشاید و هر بار هم که او می کوشد درباره مرگ مشکوک شوهرش از او سؤال کند، زن فقط جوابهای طفره آمیز می دهد. او احساس راحتی نمی کند. بنابراین اگر او آنجا ایستاده بود و انتظار می کشید که زن یک لیوان آب بیاورد تا پرنده محتضر را در آن غوطه ور کند، بر اثر فشار شرایطی بود که کشیش شخصا حاضر نبود به ایجاد آنها دامن بزند.
کشیش هنگامی که در انتظار مراجعت زن بیوه بود، روی صندلی گهواره ای منبت کاری شده ای نشسته بود و متوجه رطوبت غریب خانه ای شد که از چهل سال پیش و روزی که گلوله تپانچهای طنین افکنده بود و *خوسه آرکادیو بوئندیا*، برادر سرهنگ، در میان سروصدای سگها و مهمیزها به روی گترهای هنوز گرمی که تازه از خود جدا کرده بود افتاده بود، هرگز آرامش خود را باز نیافته بود.
خانم ربهکا وقتی بار دیگر در سالن آشکار شد، پدر ایسابل
کشیش هنگامی که در انتظار مراجعت زن بیوه بود، روی صندلی گهواره ای منبت کاری شده ای نشسته بود و متوجه رطوبت غریب خانه ای شد که از چهل سال پیش و روزی که گلوله تپانچهای طنین افکنده بود و *خوسه آرکادیو بوئندیا*، برادر سرهنگ، در میان سروصدای سگها و مهمیزها به روی گترهای هنوز گرمی که تازه از خود جدا کرده بود افتاده بود، هرگز آرامش خود را باز نیافته بود.
خانم ربهکا وقتی بار دیگر در سالن آشکار شد، پدر ایسابل
Aureliano Buendia<br />Arcadio Buendia