را برداشت و در خانه خانم ربهکا را، درست موقعی که صاحب خانه داشت تکمه های یقه اش را باز می کرد که خواب بعد از غذایش را بکند، به صدا در آورد.
زن بیوه در اتاقش صدای در را شنید و به طور غریزی نگاهش متوجه پنجره ها شد. دو روز بود که هیچ پرنده ای وارد خانه نشده بود. اما شبکه های معیوب باقی مانده بودند. تعمیر آنها پیش از پایان هجوم پرنده ها که اعصابش را تحریک می کرد، به نظر او خرج بی فایده ای بود. از خلال سروصدای بادبزن برقی، صدای ضربه هایی را که به در نواخته می شد تشخیص داد و با بی صبری به خاطر آورد که آرخه نیدا در آخرین اتاق راهرو میخوابد. حتی به فکر نیفتاد در چنین ساعتی چه کسی ممکن است مزاحمش شده باشد. دوباره تکمه هایش را بست، از در مشبک گذشت، خشک و با طمطراق قدم در راهرو گذاشت. از سالن پر از مبلها و اشیاء تزئینی گذشت و پیش از آن که در را باز کند از شبکه دریچه کوچک در، پدر آنتونیوی در خود فرو رفته را با نگاهی بی فروغ، در حالی که پرنده ای را به دست گرفته بود و می گفت: «اطمینان دارم اگر این را اندکی در آب غوطه ور کنیم و در زیر کدویی بگذاریم، حالش خوب خواهد شد.» دید. خانم ربهکا در حالی که در را می گشود احساس کرد که از فرط وحشت از حال می رود.
کشیش بیش از پنج دقیقه در خانه زن بیوه نماند. خانم ربهکا اشتباهاً فکر می کرد که خودش این ماجرا را کوتاه کرده است. اما اگر فقط یک لحظه هم فکر کرده بود، بلافاصله در می یافت که کشیش از سی سال پیش که در دهکده زندگی می کرد، هرگز بیش از پنج دقیقه در خانه او نمانده بوده است. کشیش احساس می کرد که این وفور اثاث و اشیاء زینتی از روحیه نفس پرستی صاحب خانه حکایت می کند، و این
زن بیوه در اتاقش صدای در را شنید و به طور غریزی نگاهش متوجه پنجره ها شد. دو روز بود که هیچ پرنده ای وارد خانه نشده بود. اما شبکه های معیوب باقی مانده بودند. تعمیر آنها پیش از پایان هجوم پرنده ها که اعصابش را تحریک می کرد، به نظر او خرج بی فایده ای بود. از خلال سروصدای بادبزن برقی، صدای ضربه هایی را که به در نواخته می شد تشخیص داد و با بی صبری به خاطر آورد که آرخه نیدا در آخرین اتاق راهرو میخوابد. حتی به فکر نیفتاد در چنین ساعتی چه کسی ممکن است مزاحمش شده باشد. دوباره تکمه هایش را بست، از در مشبک گذشت، خشک و با طمطراق قدم در راهرو گذاشت. از سالن پر از مبلها و اشیاء تزئینی گذشت و پیش از آن که در را باز کند از شبکه دریچه کوچک در، پدر آنتونیوی در خود فرو رفته را با نگاهی بی فروغ، در حالی که پرنده ای را به دست گرفته بود و می گفت: «اطمینان دارم اگر این را اندکی در آب غوطه ور کنیم و در زیر کدویی بگذاریم، حالش خوب خواهد شد.» دید. خانم ربهکا در حالی که در را می گشود احساس کرد که از فرط وحشت از حال می رود.
کشیش بیش از پنج دقیقه در خانه زن بیوه نماند. خانم ربهکا اشتباهاً فکر می کرد که خودش این ماجرا را کوتاه کرده است. اما اگر فقط یک لحظه هم فکر کرده بود، بلافاصله در می یافت که کشیش از سی سال پیش که در دهکده زندگی می کرد، هرگز بیش از پنج دقیقه در خانه او نمانده بوده است. کشیش احساس می کرد که این وفور اثاث و اشیاء زینتی از روحیه نفس پرستی صاحب خانه حکایت می کند، و این