و کمی عدس که پدر آنتونیو ایسابل کشیش کلیسای بسیار مقدس هرگز لب به آن نزده بود.
گارسن سینی را در نزدیکی صندلی ای که کشیش رویش غنوده بود قرار می داد، ولی او تا وقتی اطمینان نمی یافت که صدای پاها در راهرو دور شده است، چشم باز نمی کرد. از این رو بود که مردم دهکده فکر می کردند که کشیش خواب بعد از غذایش را پیش از صرف ناهار می کند و این را هم به قدر کافی عجیب می دانستند. در حالی که در حقیقت، او حتی شبها هم موفق نمی شد که مثل همه مردم بخوابد.
در آن روزگار، عادات و آداب او به قدری ساده شده بودند که آشکارا شکل ابتدایی به خود گرفته بودند. او بی آن که از روی صندلی درازش تکان بخورد، بی آنکه غذاها را از روی صندلی بردارد، بی آنکه از بشقاب و کارد و چنگال استفاده کند، حداکثر با همان قاشقی که سوپ خورده بود، آنها را صرف می کرد. سپس برمی خاست، کمی آب به سرش می ریخت، ردای سفیدش را که با تکه های درشت پارچه وصله شده بود به تن می کرد و درست موقعی که بقیه اهل دهکده خواب بعد از غذای شان را می کردند، به سوی ایستگاه راه آهن به راه می افتاد. از چندین ماه پیش او این مسیر را طی می کرد و در راه نیز دعایی را که خودش بعد از آخرین ظهور شیطان ساخته بود زمزمه می کرد.
یک روز شنبه - نه روز بعد از نخستین سقوط پرندگان مرده - پدر آنتونیو ایسابل کشیش کلیسای بسیار مقدس، به سوی ایستگاه قطار میرفت که جلوی در خانه خانم ربهکا، پرنده در حال مرگی جلوی پایش افتاد. برقی از روشن بینی در سرش درخشید و دریافت که برخلاف پرنده های دیگر، این یکی امکان دارد نجات پیدا کند. پرنده
گارسن سینی را در نزدیکی صندلی ای که کشیش رویش غنوده بود قرار می داد، ولی او تا وقتی اطمینان نمی یافت که صدای پاها در راهرو دور شده است، چشم باز نمی کرد. از این رو بود که مردم دهکده فکر می کردند که کشیش خواب بعد از غذایش را پیش از صرف ناهار می کند و این را هم به قدر کافی عجیب می دانستند. در حالی که در حقیقت، او حتی شبها هم موفق نمی شد که مثل همه مردم بخوابد.
در آن روزگار، عادات و آداب او به قدری ساده شده بودند که آشکارا شکل ابتدایی به خود گرفته بودند. او بی آن که از روی صندلی درازش تکان بخورد، بی آنکه غذاها را از روی صندلی بردارد، بی آنکه از بشقاب و کارد و چنگال استفاده کند، حداکثر با همان قاشقی که سوپ خورده بود، آنها را صرف می کرد. سپس برمی خاست، کمی آب به سرش می ریخت، ردای سفیدش را که با تکه های درشت پارچه وصله شده بود به تن می کرد و درست موقعی که بقیه اهل دهکده خواب بعد از غذای شان را می کردند، به سوی ایستگاه راه آهن به راه می افتاد. از چندین ماه پیش او این مسیر را طی می کرد و در راه نیز دعایی را که خودش بعد از آخرین ظهور شیطان ساخته بود زمزمه می کرد.
یک روز شنبه - نه روز بعد از نخستین سقوط پرندگان مرده - پدر آنتونیو ایسابل کشیش کلیسای بسیار مقدس، به سوی ایستگاه قطار میرفت که جلوی در خانه خانم ربهکا، پرنده در حال مرگی جلوی پایش افتاد. برقی از روشن بینی در سرش درخشید و دریافت که برخلاف پرنده های دیگر، این یکی امکان دارد نجات پیدا کند. پرنده