نام کتاب: تدفین مادربزرگ
زیادی قائل نیستند و حتی اگر وقوف داشت که وقتی از تجربه هایش حرف می زند خیلی مجاب کننده نیست. اگر هم کشف می کرد که نه تنها از پنج سال پیش، بلکه از لحظات خارق العاده ای که دو پرنده مرده را یافته، خودش مرده به شمار می آید، هیچ حیرتی به او دست نمی داد. اما وقتی پرنده سوم را یافت، اندکی به زندگی و به روزهای آخر عمر فکر کرد، حتی به پرنده ای که روی نیمکت ایستگاه راه آهن مرده بود فکر می کرد.
در دو قدمی کلیسا، در خانه کوچک، بدون پنجره های مشبک، و دارای راهرویی مشرف به خیابان و دو اتاق که محل زندگی و دفتر کارش به شمار می رفت، زندگی می کرد. شاید در لحظاتی که کمترین روشن بینی ای داشت، فکر می کرد که سعادت در روی زمین ممکن است، به شرطی که هوا خیلی گرم نباشد، و این فکر او را مردد و حیران باقی می گذاشت. دوست داشت که در پیچ و خم های ماوراء الطبیعه سرگردان شود. و این کار را هر روز موقعی که در را نیمه باز می گذاشت و در راهرو می نشست و چشم هایش را می بست و عضلاتش را به حال خود رها می کرد، انجام میداد. اما ابدا هم گمان نمی برد که افکارش به قدری دقیق و از سر فراست شده اند که اقلا سه سال است که در خلال تأمل هایش دیگر به هیچ چیز فکر نمی کند.
هر روز درست سر ظهر، گارسنی با یک سینی از راهرو می گذشت، روی این سینی چهار ظرف قرار داشت که همیشه غذاهای یکسانی در آنها دیده میشد: یک آب گوشت استخوان با یک تکه *مانیوک*، برنج سفید، گوشت آماده شده بدون پیاز، یک موز بریان با یک کلوچه ذرت،
Manioc: بوته‌ای مخصوص نواحی استوایی که ریشه اش دارای مواد نشاسته ای است.

صفحه 86 از 144