نام کتاب: تدفین مادربزرگ
صمیمانه اش به کلاسیک های یونان را بازیابد. در نوئل همان سال نامه ای دریافت داشته بود. اگر او در آن ایام این شهرت دارای اساس را پیدا نکرده بود که به حد افراط خیال باف و در تفسیرهایش بی پروا و در موعظه هایش اندکی خل است، شانس آن را داشت که اسقف شود.
دهکده خیلی پیش از جنگ سال ۱۸۸۵ بابت او به هیجان آمده بود و در ایامی که پرنده ها برای مردن به داخل خانه ها می رفتند، مدتها بود که تقاضا کرده بودند کشیش جوانتری به جای او به کار گمارده شود، به خصوص موقعی که ادعا کرد که شیطان را دیده است این کار را کردند. آن وقت بود که قهر مردم از کلیسا شروع شد، اما او که چنان چشم‌هایی داشت که هنوز هم می توانست بدون استفاده از عینک حروف ریز کتاب دعایش را بخواند، از این بابت متوجه چیزی نشد.
او مردی همواره با خلق و خویی آرام بود. کوچک اندام، باریک، با بنیه قوی، حرکات آرام، دارای صدایی آرامش بخش برای گفت و گو، ولی بیش از حد آرامش بخش برای موعظه. تا موقع ناهار چون گوساله‌ای روی صندلی راحتی در اتاقش دراز کشیده بود و فکر می کرد و تنها لباسی هم که به تن داشت فقط شلوار پشمی بلندی بود که با بند به قوزک‌هایش بسته می شد.
یگانه کارش این بود که مراسم قداس به جای بیاورد. هفته ای دو بار در جایگاه خاص اعتراف نیوش می نشست، اما مدت ها بود که دیگر کسی اعتراف نمی کرد. او ساده دلانه فکر می کرد که مردم محل ایمانشان را از دست داده اند و بر اثر عادات و آداب امروزی فاسد شده اند؛ به همین جهت سه بار دیدن شیطان را خیلی به جا میدانست، حتی اگر خبر داشت که مردم برای حرف‌هایش اعتبار

صفحه 85 از 144