نام کتاب: تدفین مادربزرگ
بلافاصله ملغمه ای شلوغ و مبهم از هشدارهای انجیل‌ها، بوهای بد و پرندگان مرده در ذهنش نقش بست. به نحوی که روز یکشنبه ناگزیر شد فی البداهه خطابه‌ای درباره احسان سرهم کند که خودش هم خیلی از آن سر درنیاورد، و پس از آن هرگونه رابطه میان شیطان و حواس پنجگانه را از یاد برد.
بی‌شک این تجربه ها در لایه های دوردست مغزش، در جایی قوز کرده باقی می ماندند. او نه تنها از دوران مدرسه کشیش ها که به هفتاد سال پیش بر می گشت، بلکه به خصوص از وقتی که نود ساله شده بود به این امر عادت کرده بود. مثلا در دوران تحصیل در مدرسه کشیش ها، در یک بعد از ظهر روشن و آفتابی، رگبار شدیدی در گرفته بود ولی هیچ گونه نشانه آشکاری از توفان پیدا نشده بود. او در آن هنگام مشغول خواندن مستخرجه ای از متن سوفوکل بود، و وقتی باران بند آمده بود، از پنجره به دشت خسته، شب شسته و نو نگاه کرده بود و همه چیز، تئاتر یونانی و کلاسیک‌ها که او تفاوتی بین شان قائل نبود و همه را یک پارچه «پیران کوچک در زمان» نام نهاده بود، از مغزش زدوده شده بود. یک بعدازظهر دیگر، ولی بی باران، در سی یا چهل سال بعد، او از میدان سنگ فرش شده دهکده‌ای که به عنوان مدعو به آن آمده بود عبور می کرد و ناگهان قطعه ای از سوفوکل را که در مدرسه کشیش ها یاد گرفته بود از بر خواند. در همان هفته با نایب مناب پاپ، پیرمردی پرگو و حساس، دوستدار معماهای پیچیده برای افراد عالم، که احتمالا خودش اختراع کرده بود و با گذشت زمان به زودی تحت عنوان جدول کلمات متقاطع همگانی می شد، به تفصیل درباره «پیران کوچک در زمان» صحبت کرده بود.
گفت و گو به او اجازه داده بود که به یک‌ضرب عشق سابق و

صفحه 84 از 144