گرفت و آن را تا سطح چشمها بالا آورد، برگرداند و وارسی کرد، برقی درونی در او جرقه زد و با خودش فکر کرد: عجب! این سومین پرنده ای است که این هفته پیدا می کنم. از آن به بعد کم کم شروع به درک هیجان دهکده کرد، اما به نحوی بسیار مبهم، زیرا پدر آنتونیو ایسابل، تا حدود زیادی به سبب سن و سالش، و تا حدودی هم به سبب این که تأکید می ورزید که سه بار شیطان را دیده است (وهمی که به نظر دهکده خیلی عجیب بود) از طرف اهل محل به عنوان مردی خوب، مسالمت جو و از خودگذشته، ولی در ضمن آدمی که معمولا در احلام خود زندگی می کند، در نظر گرفته می شد. باری، او دریافت که برای پرنده ها اتفاقی می افتد. با این همه، موضوع را آنقدرها جدی نیافت که موعظه ای را به آن اختصاص دهد. با وجود این، او نخستین کسی بود که بو را حس کرد. شب جمعه که بر اثر بوی شدید تهوع آوری که احساس کرد ولی ندانست آن را به کابوسی نسبت دهد یا به حیله تازه ای از جانب شیطان برای این که خواب او را آشفته کند، از خواب سبکش با نگرانی بیدار شد. اطرافش را بو کرد و در بسترش غلتی زد و با خود فکر کرد که آیا این تجربه می تواند به عنوان موضوع یک موعظه به کار بیاید یا نه. فکر کرد که این امر می تواند موعظه ای غم انگیز باشد راجع به مهارت و زیرکی شیطان که قادر است از طریق یکی از حواس، خود را به درون قلب انسان بکشاند.
روز بعد، وقتی پس از انجام مراسم مذهبی در محوطه جلوی کلیسا قدم می زد، برای نخستین بار شنید که مردم از پرندگان مرده صحبت می کنند. او به موعظه اش، به شیطان و گناهانی که انسان می تواند از راه بویایی مرتکب شود فکر می کرد که شنید مردم تأکید می ورزند بوی بد شبانه از پرندگانی است که در خلال هفته جمع آوری شده اند؛
روز بعد، وقتی پس از انجام مراسم مذهبی در محوطه جلوی کلیسا قدم می زد، برای نخستین بار شنید که مردم از پرندگان مرده صحبت می کنند. او به موعظه اش، به شیطان و گناهانی که انسان می تواند از راه بویایی مرتکب شود فکر می کرد که شنید مردم تأکید می ورزند بوی بد شبانه از پرندگانی است که در خلال هفته جمع آوری شده اند؛