در خانه ها بمیرند، مواجه هستیم.
خانم ربهکا وقتی از دهداری بیرون می رفت احساس کرد که سرافکنده شده است. نسبت به آرخه نیدا که تمام حرف های یاوه محل را برایش نقل می کرد ولی درباره پرنده ها چیزی به او نگفته بود، اندکی احساس خشم می کرد. چون موجی از نور که از روشنایی شدید اوت خبر می داد خیره اش کرده بود، چتر آفتابی اش را باز کرد و همان طور که در خیابان سوزان و خلوت راه می رفت، احساس می کرد که بوی تند پرندگان مرده از تمام خانه ها بلند است.
آخرین روزهای ژوئیه بود و هرگز گرما این قدر شدید نبود، اما مردم دهکده که خیلی تحت تأثیر مرگ آن همه پرنده قرار گرفته بودند، بر سر آن درنگ نکردند. ماجرای عجیب اگر در ابتدای امر در فعالیتهای محلی خللی پدید نیاورد، سرانجام در نخستین روزهای اوت بیشتر مردمان را تسخیر کرد. با این همه، یک نفر علاقه ای به موضوع نشان نمی داد؛ *آنتونیو ایسابل*، کشیش آرام کلیسای بسیار مقدس *کاستانیهدائی مونته رو* که نود و چهار سال داشت و تأکید می ورزید که سه بار شیطان را به چشم دیده است، ولی فقط دو پرنده مرده دیده بود و کمترین اهمیتی هم برای شان قائل نشده بود. پرنده اول را یک روز سه شنبه، پس از انجام مراسم مذهبی در خزانه کلیسا یافته بود و فکر کرده بود که با دهان گربه ای به آنجا انتقال یافته است. دومی را روز چهارشنبه در راهروی اقامتگاه خود یافته بود و با نوک پا آن را تا کوچه رانده بود و فکر کرده بود: گربه ها نبایستی وجود می داشتند.
اما وقتی روز جمعه به ایستگاه راه آهن رسید، سومین پرنده را روی نیمکتی که برای نشستن برگزیده بود پیدا کرد. وقتی پاهای پرنده را
خانم ربهکا وقتی از دهداری بیرون می رفت احساس کرد که سرافکنده شده است. نسبت به آرخه نیدا که تمام حرف های یاوه محل را برایش نقل می کرد ولی درباره پرنده ها چیزی به او نگفته بود، اندکی احساس خشم می کرد. چون موجی از نور که از روشنایی شدید اوت خبر می داد خیره اش کرده بود، چتر آفتابی اش را باز کرد و همان طور که در خیابان سوزان و خلوت راه می رفت، احساس می کرد که بوی تند پرندگان مرده از تمام خانه ها بلند است.
آخرین روزهای ژوئیه بود و هرگز گرما این قدر شدید نبود، اما مردم دهکده که خیلی تحت تأثیر مرگ آن همه پرنده قرار گرفته بودند، بر سر آن درنگ نکردند. ماجرای عجیب اگر در ابتدای امر در فعالیتهای محلی خللی پدید نیاورد، سرانجام در نخستین روزهای اوت بیشتر مردمان را تسخیر کرد. با این همه، یک نفر علاقه ای به موضوع نشان نمی داد؛ *آنتونیو ایسابل*، کشیش آرام کلیسای بسیار مقدس *کاستانیهدائی مونته رو* که نود و چهار سال داشت و تأکید می ورزید که سه بار شیطان را به چشم دیده است، ولی فقط دو پرنده مرده دیده بود و کمترین اهمیتی هم برای شان قائل نشده بود. پرنده اول را یک روز سه شنبه، پس از انجام مراسم مذهبی در خزانه کلیسا یافته بود و فکر کرده بود که با دهان گربه ای به آنجا انتقال یافته است. دومی را روز چهارشنبه در راهروی اقامتگاه خود یافته بود و با نوک پا آن را تا کوچه رانده بود و فکر کرده بود: گربه ها نبایستی وجود می داشتند.
اما وقتی روز جمعه به ایستگاه راه آهن رسید، سومین پرنده را روی نیمکتی که برای نشستن برگزیده بود پیدا کرد. وقتی پاهای پرنده را
Antonio Isabel<br />Castaneda Montero