نام کتاب: تدفین مادربزرگ
در ایستاد و به دسته دراز و تزئینی چتر آفتابی اش تکیه داد و گفت:
- برای شکایت آمده ام.
دهدار، صورتش را که از فرط گرما سرخ شده بود از روی نردبام متوجه او کرد. در قبال حضور غیرعادی بیوه در دفترش، هیجانی از خود نشان نداد. بدخلق و بی حال به باز کردن شبکه آسیب دیده ادامه داد و پرسید:
- چه اتفاقی برایتان افتاده؟
- اتفاقی که برایم افتاده این است که بچه ها، شبکه هایم را سوراخ کرده اند.
دهدار بار دیگر به او نگاه کرد. از گل های کوچک مخمل دلپذیر کلاه تا کفش های او را که به رنگ نقره کهنه بود، به دقت برانداز کرد، گویی در تمام مدت زندگی، نخستین بار بود که او را می دید. بی آنکه چشم از او بردارد با احتیاط از نردبام پایین آمد؛ وقتی زمین سفت را زیر پایش حس کرد، یک دستش را به کمر زد و با دست دیگر آچار پیچ گوشتی را رو به سوی توده پرندگان به تکان درآورد.
- بچه ها نه، خانم، پرنده ها.
آن وقت بود که زن بیوه اندک اندک بین پرندگان مرده بر قلمدان، مرد از نردبام بالا رفته و شبکه های آسیب دیده اتاق های خوابش، رابطه برقرار کرد. از فکر این که تمام اتاق های خانه اش پر از پرندگان مرده هستند به لرزه در آمد.
فریادزنان گفت:
- پرنده ها!
دهدار، تأییدکنان گفت:
- پرنده ها. عجیب است که شما ابدا متوجه نشده اید که از سه روز پیش ما با موضوع پرنده هایی که پنجره ها را سوراخ می کنند تا بیایند و

صفحه 81 از 144