نام کتاب: تدفین مادربزرگ
دست از نوشتن بر می دارند که فکر کنند خودشان را در آیینه های متعددی می بینند. آنها هم نمی خواستند برگردند. می گفتند: «اینجا تمدن هست. آنجا به عکس برای ما جای خوبی نیست. زندگی در سرزمینی این قدر وحشی که در آن آدم ها را به خاطر مسائل سیاسی بکشند کار غیر ممکنی است.» بیوه مونتی یل وقتی نامه ها را می خواند احساس می کرد حالش خیلی بهتر است و هر یک از عبارت ها را با حرکت سر تأیید می کرد.
یک بار دخترهایش از قصابی های پاریس برایش صحبت می کردند. برایش تعریف می کردند که خوک کوچولوهای گلی رنگ را می کشند و درسته و آراسته به دسته ها و تاج های گل جلوی درها می آویزند. در پایان، خطی متفاوت از خط دخترهایش اضافه کرده بود: «تصورش را بکن که درشت ترین و زیباترین میخک را هم به ماتحت خوک فرو می کنند.» بیوه مونتی یل وقتی این عبارت را می خواند برای نخستین بار بعد از دو سال لبخند زد. به اتاقش رفت و چراغ را خاموش نکرد، و پیش از آن که بخوابد بادبزن برقی را رو به دیوار برگرداند. سپس از داخل کشوی میز کنار تخت، قیچی و یک لوله نوار چسب طبی و تسبیحش را بیرون کشید و به غیظ آمده از دندان گزیدگی ها، شست دست راستش را باندپیچی کرد. سپس به خواندن دعا پرداخت، اما به دعای دوم که رسید تسبیحش را به دست چپ داد، چون به علت نوار چسب نمی توانست دانه ها را حس کند. بعضی لحظه ها صدای غریدن رعد را در دور دست ها می شنید.
دیری نگذشت که سر فرو افتاده بر سینه به خواب رفت. دستی که تسبیح را نگه داشته بود در طول پهلو لغزید و آن وقت زن بیوه، «مادربزرگ» را با ملحفه ای سفید و شانه ای بر سینه در حیاط دید که

صفحه 77 از 144