نام کتاب: تدفین مادربزرگ
ضمن جویدن ناخن ها، از بغض سرشار می شد. به تنهایی و با خودش حرف میزد.
- خوسه مونتی یل، من که به تو گفته بودم. این دهکده اصلا حق شناسی سرش نمی شود. تو هنوز در گورت خشک نشده ای که همه به ما پشت می کنند.
هیچ کس به دیدنش نیامد. یگانه موجود بشری ای که طی آن ماه‌های بی پایان که باران بی وقفه میبارید، پیش او آمد، همان کارمایکل وفادار بود که دیگر هرگز با چتر باز وارد خانه نشد. وضع چندان بهتر نشده بود. کارمایکل چندین نامه برای پسر خوسه مونتی یل فرستاده بود و به او پیشنهاد کرده بود که بیاید و امور املاک را در اختیار بگیرد؛ و به خود اجازه داده بود که راجع به وضع سلامت بیوه اظهار نظرهای شخصی هم بکند، و فقط جواب‌های طفره آمیز دریافت داشت. سرانجام پسر خوسه مونتی یل به صراحت جواب داد که او از ترس این که او را با گلوله بزنند، خطر بازگشت را نمی پذیرد. آن وقت کارمایکل به اتاق بیوه رفت و احساس کرد ناگزیر است اعتراف کند که آنها به زودی ورشکست خواهند شد. بیوه گفت:
- چه بهتر. تا آن موقع من پنیر و مگس دارم. شما هرچه لازم دارید برای خودتان بردارید و بگذارید که من آرام بمیرم.
یگانه رشته ارتباط او با دنیا، نامه هایی بود که در آخر هر ماه به دخترهایش می نوشت. به آنها می گفت: «این دهکده‌ای نفرین شده است. همان جایی که هستید بمانید و در بند من نباشید. خوشبختی من این است که بدانم شما خوشبخت هستید.» دخترها به نوبه خود جواب میدادند. نامه های آنها همیشه شاد بود و انسان حدس می زد که این نامه ها از جاهای گرم و نرم و روشنی می آیند که در آن‌ها، دخترها وقتی

صفحه 76 از 144