نام کتاب: تدفین مادربزرگ
گذاشت احضار کنند.
خوسه مونتی یل که خیلی کار داشت، حتی بی آن که به او نگاهی بیندازد، او را کنار زده بود و به او گفته بود: «این قدر احمق نباش!» در واقع فعالیت او به مرگ فقیرها مربوط نمیشد، بلکه کاملا به نفی بلد ثروتمندها ارتباط داشت. چون همین که دهدار به ضرب گلوله تپانچه در خانه شان را سوراخ می کرد و به آنها فقط یک روز وقت میداد که به چاک بزنند، خوسه مونتی یل، زمین ها و گله های آنها را به قیمتی که خودش تعیین می کرد می خرید. زنش به او می گفت:
- این قدر احمق نباش. تو با این کارت می خواهی به آنها کمک کنی که در جاهای دیگری از گرسنگی نمیرند، ولی خودت را ورشکست می کنی و آنها هم نسبت به تو هرگز حق شناس نخواهند بود.
خوسه مونتی یل که دیگر حتی وقت نداشت لبخندی بزند او را عقب می زد و به او می گفت:
- برو به آشپزخانه و با چرندهایت سرم را نبر!
با این رفتار، ظرف مدتی کمتر از یک سال، مخالفان قلع وقمع شده بودند و خوسه مونتی یل به ثروتمندترین و تواناترین مرد دهکده بدل شده بود. دخترانش را به پاریس فرستاده بود، برای پسرش یک پست کنسولی در آلمان دست و پا کرده بود و خودش را هم به تحکیم امپراتوری اش اختصاص داده بود. اما بیش از شش سال نتوانسته بود از ثروت بی حسابش استفاده کند.
پس از نخستین سالگرد مرگ او، بیوه اش دیگر نشنید که پله‌ها جز بر اثر سنگینی خبر غم انگیزی به صدا در آیند. هر شب کسی می رسید، به او می گفت: «باز هم دزدها! آنها دیروز یک گله پنج تایی از گاوهای تر جوان را برده اند.» بیوه مونتی یل، بی حرکت بر صندلی گهوارهای اش،

صفحه 75 از 144