نام کتاب: تدفین مادربزرگ
نمی دانست که در املاک افسانه ای و به هم ریخته خوسه مونتی یل به کدام سو رو بیاورد. *کارمایکل*، خدمتگزار پیر و کاری خانواده، اداره آن را به عهده گرفته بود. بیوه مونتی یل وقتی برایش مسجل شد که شوهرش به راستی مرده است، از اتاقش بیرون آمد که به خانه بپردازد. گفت که تمام تزئین آلات را گم و گور کنند، برای مبلها روکش هایی به رنگهای شوم و دلگیر سفارش داد و به عکس های آویخته به دیوار شوهر مرده اش، روبان های سیاه زد. در خلال این دو ماه دیرنشینی، عادت کرده بود که ناخنهایش را بجود. یک روز که چشم هایش از فرط گریه سرخ شده و باد کرده بود، مشاهده کرد که کارمایکل با چتر کاملا باز وارد شد. زن به او گفت:
- کارمایکل، این را ببندید. بعد از این همه بدبختی که به سرم میبارد، فقط همین را کم داشتم که شما با چتر باز وارد خانه بشوید.
کارمایکل، چتر را در گوشه ای گذاشت. او پیرمرد سیاهی با پوست براق بود که لباس سفید به تن داشت و روی کفش هایش شکافهای کوچکی دیده می شد که او آنها را برای این که میخچه هایش آزارش ندهند، ایجاد کرده بود.
- آخر فقط در همین فرصت خشک می شود.
بیوه برای نخستین بار بعد از مرگ شوهرش پنجره را باز کرد، و ضمن آن که ناخن هایش را می جوید زمزمه کنان گفت:
- این همه بدبختی، و گذشته از آن، این زمستان که پایانی ندارد؟ مثل این که باران هرگز بند نخواهد آمد.
خدمتکار اداره کننده گفت:
- نه امروز و نه فردا. دیشب هم میخچه‌هایم نگذاشتند بخوابم.
Carmichael

صفحه 72 از 144