تمام مدت زندگی خود را زندانی خواهم کرد. واقعاً احساس می کنم که مرا با خوسه مونتییل در یک تابوت گذاشته اند. دیگر نمی خواهم درباره این دنیا حرفی بشنوم.» او صداقت داشت.
این زن به ظاهر شکننده و آزاردیده از خرافات، که در بیست سالگی به اراده پدر و مادرش با یگانه خواستگاری که فقط اجازه داده بودند او را از ده متری ببیند ازدواج کرده بود، هرگز با واقعیت تماسی نداشت. سه روز پس از آن که جسد شوهرش را از خانه بیرون بردند، از خلال اشکها دریافت که باید عکس العمل نشان بدهد، اما موفق نشد که برای زندگی تازه اش هدفی پیدا کند. بنابراین بایستی از ابتدا شروع می کرد.
از جمله اسرار بیشماری که خوسه مونتی یل با خود به گور برده بود یکی هم رمز گاوصندوق بود. دهدار، حل این مسئله را به عهده گرفته بود و دستور داد که گاوصندوق را به حیاط ببرند و کنار دیوار بگذارند و دو مأمور پلیس با تفنگ های شان به سوی قفل شلیک کنند. در تمام مدت نیمه اول روز، زن بیوه از اتاقش صدای شلیک های ممتد و مکرر را که با فرمانها یا صدای فریادوار دهدار صورت می گرفت شنید و با خود گفت: «فقط همین را کم داشتم. پنج سال است از خدا می خواهم صدای تفنگها را خفه کند و حالا آنها درست در خانه خودم شلیک می کنند!» آن روز تمام قوایش را یکجا جمع کرد و مرگ را فراخواند، اما کسی به او جواب نداد. نزدیک بود به خواب رود که صدای انفجار مهیبی، پایه های خانه را به تکان در آورد. ناچار شده بودند گاوصندوق را به ضرب دینامیت باز کنند.
بیوه مونتییل آهی کشید. اکتبر با باران های پر گل و شلش به پایان نمی رسید و او خود را گم گشته احساس می کرد، در حرکت بود ولی
این زن به ظاهر شکننده و آزاردیده از خرافات، که در بیست سالگی به اراده پدر و مادرش با یگانه خواستگاری که فقط اجازه داده بودند او را از ده متری ببیند ازدواج کرده بود، هرگز با واقعیت تماسی نداشت. سه روز پس از آن که جسد شوهرش را از خانه بیرون بردند، از خلال اشکها دریافت که باید عکس العمل نشان بدهد، اما موفق نشد که برای زندگی تازه اش هدفی پیدا کند. بنابراین بایستی از ابتدا شروع می کرد.
از جمله اسرار بیشماری که خوسه مونتی یل با خود به گور برده بود یکی هم رمز گاوصندوق بود. دهدار، حل این مسئله را به عهده گرفته بود و دستور داد که گاوصندوق را به حیاط ببرند و کنار دیوار بگذارند و دو مأمور پلیس با تفنگ های شان به سوی قفل شلیک کنند. در تمام مدت نیمه اول روز، زن بیوه از اتاقش صدای شلیک های ممتد و مکرر را که با فرمانها یا صدای فریادوار دهدار صورت می گرفت شنید و با خود گفت: «فقط همین را کم داشتم. پنج سال است از خدا می خواهم صدای تفنگها را خفه کند و حالا آنها درست در خانه خودم شلیک می کنند!» آن روز تمام قوایش را یکجا جمع کرد و مرگ را فراخواند، اما کسی به او جواب نداد. نزدیک بود به خواب رود که صدای انفجار مهیبی، پایه های خانه را به تکان در آورد. ناچار شده بودند گاوصندوق را به ضرب دینامیت باز کنند.
بیوه مونتییل آهی کشید. اکتبر با باران های پر گل و شلش به پایان نمی رسید و او خود را گم گشته احساس می کرد، در حرکت بود ولی