نام کتاب: تدفین مادربزرگ
مونتی یل را در مزار باشکوه خانوادگی اش زندانی کردند، آن وقت بود که تمام اهل دهکده دریافتند که او نقش بازی نمی کند.
بعد از مراسم تدفین، موضوعی که به نظر همه، به استثنای بیوه اش، غیر قابل تصور می رسید این بود که خوسه مونتی‌یل توانسته باشد به مرگ طبیعی بمیرد. در حالی که همه امیدوار بودند که او با شلیک گلوله هایی از پشت سر و از یک کمین گاه، غربال وار سوراخ سوراخ شود، بیوه اش یقین داشت که شعله حیات او، بدون احتضار و پس از آن که او چون قدیسی امروزی اعتراف کرد، بر اثر پیری و در بسترش به خاموشی خواهد گرایید.
زن در مورد پاره ای جزئیات اشتباه نمی کرد. خوسه مونتی یل در ساعت دوی بعداز ظهر یک روز چهارشنبه به دنبال عصبانیتی که دکتر او را از آن باز داشته بود، در داخل ننویش درگذشت. زنش این امید را هم داشت که تمام مردم دهکده در مراسم تدفین حضور خواهند یافت و خانه برای جا دادن آن همه گل خیلی کوچک خواهد بود، اما فقط اعضای حزب و انجمن های کلیسایی آمدند و جز تاج گلی که اداره شهرداری فرستاد گلی نرسید. پسر او از محل خدمت کنسولی اش از آلمان و دو دخترش از پاریس، تلگراف های طولانی سه صفحه ای فرستادند. به خوبی معلوم بود که آنها این تلگرافها را سرپایی، با استفاده از جوهری که در پست خانه ها در اختیار افراد جامعه می گذارند، نوشته اند و فرم های متعددی را هم پاره کرده اند تا توانسته اند به اندازه بیست دلار، کلمه پیدا کنند. هیچ کدام نوید بازگشت نمی دادند. آن شب بیوه مونتی یل، در شصت و دو سالگی، اشک ریزان بر بالشی که سر مردی که او را خوشبخت کرده بود غنوده بود، برای نخستین بار احساس کرد بغضش گرفته است. با خود فکر کرد: «برای

صفحه 70 از 144