نام کتاب: تدفین مادربزرگ
- برای این که پیش از مرگ ثروتمندها بتوان این قفس ها را به آنها فروخت، باید خیلی کارها کرد. آنها همه شان مریض هستند و به زودی می میرند. آنها به قدری خرف خواهند شد که دیگر عصبانی هم نمی توانند بشوند.
دو ساعت، جک-باکس لاینقطع به خرج او کار کرد. همه به امید شانس و بخت او، و به امید مرگ ثروتمندها نوشیدند. اما وقت شام که شد او را در سالن تنها گذاشتند.
اورسولا تا ساعت هشت با غذایی عبارت از گوشت سرخ کرده که حلقه های پیاز آن را می پوشاند منتظر شوهر مانده بود. کسی به او گفت که شوهرش در سالن بیلیارد است و از فرط شادی دیوانه شده است و همه را به نوشیدنی مهمان کرده، اما اورسولا یک کلمه از اینها را هم باور نکرد، چون بالتاثار تا کنون لب به مشروب نزده بود. وقتی که در حدود نیمه شب خوابید، بالتاثار در یک سالن روشن و پر از میزهای کوچک چهار نفره بود که دورتادور آنها صندلی گذاشته بودند، یک پیست رقص در هوای آزاد هم داشت که آدمهای زمخت در آن مشغول گردش بودند. او به قدری خرج کرده بود که ناچار شد ساعتش را گرو بگذارد و قول بدهد که فردا پول خواهد داد. لحظه‌ای بعد که چهار دست و پا در خیابان نقش زمین شده بود، احساس کرد که کفش هایش را از پایش بیرون می آورند، اما نخواست سعادت بارترین رؤیای زندگی اش را قطع کند. زن‌هایی که از آن جا می گذشتند تا به نخستین مراسم مذهبی کلیسا بروند، جرئت نکردند به او نگاه کنند. همه خیال کردند که مرده است.

صفحه 68 از 144