نام کتاب: تدفین مادربزرگ
نمی خواستم چیزی از شما بگیرم.
وقتی بالتاثار توانست از میان افراد کنجکاوی که راه جلوی خانه را بند آورده بودند بگذرد، خوسه مونتی‌یل در وسط اتاق فریاد می کشید. کبود شده بود و چشم هایش را رگه های خون گرفته بود. فریادزنان می گفت:
- احمق! آشغالت را ببر. فقط همین را کم داشتم که غریبه ای بیاید و در خانه من قانون وضع کند. تف!
در سالن بیلیارد، بالتاثار با هلهله و تحسین مورد استقبال قرار گرفت. در آن هنگام او هنوز هم در این فکر بود که قفسی زیباتر از قفس های دیگر ساخته است و ناچار شده است آن را به پسر خوسه مونتی‌یل هدیه کند تا او دست از گریه بردارد، موضوع مهمی نیست.
اما بعداً پی برد که همه اینها برای بسیاری از افراد مقداری اهمیت دارد و احساس کرد که اندکی برانگیخته شده است:
- به این ترتیب او در عوض قفس، پنجاه پسو به تو داد.
بالتاثار تصحیح کرد.
- شصت پسو.
یکی گفت:
- این روز را باید با صلیب سفیدی مشخص کرد. تو تنها کسی هستی که توانسته چنین پولی را از دن چه په مونتی یل بیرون بکشد. سور داردا
آن مرد بالتاثار را به یک نوشیدنی دعوت کرد و بالتاثار هم یک دور نوشیدنی همه را. وقتی شب فرا رسید او کاملا شنگول بود و از نقشه افسانه ای هزار قفس شصت پسویی حرف میزد و بعد هم از یک میلیون قفس برای آن که شصت میلیون پسو را تکمیل کند. او که بر اثر میخواری چشم بصیرتش کور شده بود می گفت:

صفحه 67 از 144