نام کتاب: تدفین مادربزرگ
خوسه مونتی‌یل اصرار کرد.
- راحتش بگذار.
بالتاثار مثل این که ناظر احتضار گاوی مسری باشد، کودک را برانداز کرد. تقریبا ساعت چهار بود.
در همان لحظه، در خانه بالتاثار، اورسولا یک آهنگ قدیمی می خواند و پیازها را حلقه حلقه می برید.
بالتاثار گفت:
- پپه.
لبخندزنان به کودک نزدیک شد و قفس را به طرفش دراز کرد. کودک با جست بلند شد، قفس را که تقریبا اندازه خودش بود، چنگ زنان گرفت و بی آنکه بتواند چیزی بگوید بالتاثار را از پشت شبکه سیمی نگاه کرد. یک قطره اشک هم نریخته بود.
مونتی‌یل زمزمه کنان گفت:
- بالتاثار، من که قبلا گفتم آن را ببری.
مادر به کودک دستور داد:
- قفس را به او بده.
بالتاثار گفت:
- نگهش دار. [سپس به مونتی‌یل رو کرد.] آخر این را برای او ساخته ام.
خوسه مونتی‌یل تا سالن به دنبال او رفت. در حالی که راهش را سد می کرد گفت:
۔ احمق نشو بالتاثار. این چیز بی قواره را به خانه ات ببر و دست از حماقت هایت بردار. من به فکر این که حتی یک سنتابو به تو بدهم نیستم.
بالتاثار گفت:
- مهم نیست. من آن را به قصد این که به پپه هدیه کنم ساخته بودم.

صفحه 66 از 144