- جواب بده.
کودک بی آنکه کلمه ای به زبان بیاورد لبهایش را گاز گرفت.
زن، نجواکنان گفت:
- مونتییل.
خوسه مونتییل کودک را رها کرد و هیجان زده گفت:
- بالتاثار، خیلی متأسفم. اما تو بایستی پیش از آنکه شروع کنی با من مشورت می کردی. فقط تویی که قبول می کنی با یک بچه قول و قرار بگذاری.
به تدریج که حرف می زد، چهره اش آرامش خود را باز می یافت. قفس را بی آنکه نگاه کند برداشت و به طرف بالتاثار دراز کرد.
- خب! این را ببر و سعی کن به هر کس که می توانی بفروشی. و به خصوص از تو خواهش می کنم که من و تو با هم بحثی نداشته باشیم. ضربه دوستانه ای به پشت او زد و توضیح داد: پزشک هرگونه عصبانیتی را برایم ممنوع کرده.
کودک بی حرکت و بی اعتنا باقی مانده بود. اما وقتی که بالتاثار، مردد، قفس به دست، به او نگاه کرد، صدایی شبیه به خرخر سگ از گلویش برخاست و خود را فریادزنان به زمین انداخت.
خوسه مونتی یل بی آنکه تکانی به خود بدهد نگاهش می کرد، اما مادر می کوشید او را آرام کند. خوسه مونتی یل گفت:
- بگذار هر کاری که دلش می خواهد بکند. بگذار سرش را به زمین بکوبد و بعد نمک و لیمو روی سرش می گذاری تا هر طور که میل داشته باشد عصبانیتش را برطرف کند.
کودک بی آنکه اشکی از چشمانش بیاید فریاد می کشید و در این حال مادرش مچ های دست او را گرفته بود.
کودک بی آنکه کلمه ای به زبان بیاورد لبهایش را گاز گرفت.
زن، نجواکنان گفت:
- مونتییل.
خوسه مونتییل کودک را رها کرد و هیجان زده گفت:
- بالتاثار، خیلی متأسفم. اما تو بایستی پیش از آنکه شروع کنی با من مشورت می کردی. فقط تویی که قبول می کنی با یک بچه قول و قرار بگذاری.
به تدریج که حرف می زد، چهره اش آرامش خود را باز می یافت. قفس را بی آنکه نگاه کند برداشت و به طرف بالتاثار دراز کرد.
- خب! این را ببر و سعی کن به هر کس که می توانی بفروشی. و به خصوص از تو خواهش می کنم که من و تو با هم بحثی نداشته باشیم. ضربه دوستانه ای به پشت او زد و توضیح داد: پزشک هرگونه عصبانیتی را برایم ممنوع کرده.
کودک بی حرکت و بی اعتنا باقی مانده بود. اما وقتی که بالتاثار، مردد، قفس به دست، به او نگاه کرد، صدایی شبیه به خرخر سگ از گلویش برخاست و خود را فریادزنان به زمین انداخت.
خوسه مونتی یل بی آنکه تکانی به خود بدهد نگاهش می کرد، اما مادر می کوشید او را آرام کند. خوسه مونتی یل گفت:
- بگذار هر کاری که دلش می خواهد بکند. بگذار سرش را به زمین بکوبد و بعد نمک و لیمو روی سرش می گذاری تا هر طور که میل داشته باشد عصبانیتش را برطرف کند.
کودک بی آنکه اشکی از چشمانش بیاید فریاد می کشید و در این حال مادرش مچ های دست او را گرفته بود.