نام کتاب: تدفین مادربزرگ
- بیا این چیز عجیب را ببین!
خوسه مونتیل - قوی پیکر و پرمو، حوله به گردن از پنجره اتاق خواب آشکار شد.
- چه خبر شده؟
بالتاثار گفت:
- قفس پپه.
زن، مردد به او نگاه کرد.
- کی؟
بالتاثار با صدای بلندتر گفت:
- پپه.
و رو به خوسه مونتی یل کرد.
- پپه سفارش داده است.
آن وقت هیچ اتفاقی نیفتاد، اما بالتاثار احساس کرد که در توالت را به رویش باز کرده اند. خوسه مونتی یل با زیرشلواری از اتاق خواب بیرون آمد و فریاد زد.
- پپه!
زن، بی حرکت، زمزمه کنان گفت:
- هنوز برنگشته است.
پپه در آستانه در آشکار شد. بایستی دوازده سالی میداشت؛ همان مژگان خمیده و همان حالت تأثیر گذار آرام مادرش را داشت.
خوسه مونتی یل به او گفت:
- پپه، بیا اینجا. تو این را سفارش داده ای؟
کودک سر به زیر افکند. خوسه مونتی یل موهایش را گرفت و مجبورش کرد که به چشم هایش نگاه کند.

صفحه 64 از 144