نام کتاب: تدفین مادربزرگ
- چه عجب! هرگز چنین چیزی ندیده بودم.
و به غیظ آمده بر اثر مشاهده مردمی که جلوی در خانه اش به هم چسبیده بودند اضافه کرد.
- زود آن را بیاورید این جا، وگرنه الان است که آنها سالنم را به زباله دانی تبدیل کنند.
بالتاثار در خانه خوسه مونتی یل آدم غریبه ای نبود. آنجا می دانستند که او آدمی کار آمد و خوش قول است، و در موارد مختلفی او را خواسته بودند تا کارهای نجاری کوچکی به عهده اش بگذارند. اما او هرگز در خانه ثروتمندها احساس راحتی نمی کرد. اغلب به آنها، به زنهای زشت و بدقواره شان، به جراحی های پلاستیک هولناک شان فکر کرده بود و نسبت به آنها احساس ترحم می کرد. وقتی وارد خانه آنها می شد بی اختیار پاهایش را روی زمین می کشید.
بالتاثار پرسید:
- پپه خانه است؟
قفس را روی میز ناهارخوری گذاشته بود. همسر خوسه مونتی یل جواب داد:
- نه، مدرسه است. الان پیدایش می شود.
و اضافه کرد.
- مونتی یل مشغول استحمام است.
اما در واقع مونتی یل وقت استحمام پیدا نکرده بود. بلکه به سرعت بدنش را با الکل کامفردار مالش می داد تا بیاید و ببیند چه خبر شده. او مرد محتاطی بود که بدون آن که بادبزن برقی روشن کند می خوابید تا حتی در خواب هم صداهای خانه را بشنود.
زنش فریاد زد:

صفحه 63 از 144