نام کتاب: تدفین مادربزرگ
درست مثل کسی که کشتی ای را که دور می شود نظاره کند.
- چقدر به تو داده اند؟
بالتاثار جوابی نداد و اورسولا به دنبال جواب گشت و گفت:
- شصت پسو.
پزشک که همان طور به قفس نگاه می کرد آهی کشید و گفت:
- خیلی قشنگ است، بی نهایت قشنگ است.
سپس به سوی در رفت، به شدت خودش را باد زد، لبخندی بر لب آورد، و بعد خاطره این ماجرا برای همیشه از ذهنش پاک شد. گفت:
- مونتی‌یل خیلی ثروتمند است.
در حقیقت خوسه مونتی یل آنقدرها هم که به نظر می رسید ثروتمند نبود، اما برای این که ثروتمند شود قادر به انجام هر کاری بود. چند پیاده رو آن طرف تر، در خانه ای انباشته از انواع ساز و برگ‌ها، در جایی که هرگز بویی جز آنچه می توانست جنبه تجاری پیدا کند استشمام نشده بود، او بی اعتنا به تازگی قفس، باقی مانده بود. زنش که از فکر پایدار مرگ در عذاب بود، پس از ناهار، درها و پنجره ها را بسته بود و مدت دو ساعت، با چشم های باز، در سایه روشن اتاق دراز کشیده بود، در حالی که خوسه مونتییل به خواب نیمروزش فرو رفته بود. به این ترتیب بود که هیاهو زن را غافلگیر کرد. آن وقت در سالن را گشود، ازدحام جلوی خانه اش را مشاهده کرد و در میان جمع، بالتاثار را با قفسش دید که لباس سفید به تن، با ریش تراشیده، حالت سادگی عالی مردم فقیر را موقعی که می خواهند وارد خانه ثروتمندها شوند، از خود آشکار می کرد.
همسر خوسه مونتی یل که با شادی بالتاثار را به داخل خانه می کشید، با هیجان گفت:

صفحه 62 از 144