نام کتاب: تدفین مادربزرگ
پزشک سر تکان داد.
- خب، اما او مدل که به تو نداده. او از تو هیچ چیز دقیقی نخواسته، مگر اندازه ای که مناسب نگهداری تروپیال باشد، مگر نه؟
بالتاثار گفت:
- درست است.
پزشک گفت:
- بنابراین هیچ مسئله ای وجود ندارد. یک قفس بزرگ برای تروپیال موضوع دیگری است و این قفس موضوع دیگری. هیچ چیز ثابت نمی کند که این همان قفسی است که او به تو سفارش داده.
بالتاثار که یکه خورده بود با تأکید گفت:
- چرا، همان قفس است. به همین دلیل آن را ساخته ام.
پزشک حرکتی از روی ناشکیبایی کرد.
*اورسولا* ضمن آن که به شوهرش نگاه می کرد گفت:
- می توانی یکی دیگر بسازی.
و بعد به دکتر رو کرد.
- شما که عجله ندارید.
پزشک گفت:
- برای عصر امروز قولش را به زنم داده ام.
بالتاثار گفت:
- خیلی متأسفم دکتر. اما چیزی را که قبلا فروخته شده، نمی توان فروخت.
پزشک شانه بالا انداخت. با دستمالی عرق گردنش را پاک کرد، خاموش به قفس نگاه کرد، بی آنکه چشم از نقطه ای مبهم بردارد،
Ursula

صفحه 61 از 144