نام کتاب: تدفین مادربزرگ
- چه کار می کنید؟
دون‌روکه جواب داد:
- ورق بازی راه می اندازم. تا وقتی گوی‌های تازه برسد بالاخره باید کاری کرد. به هر دستش یک صندلی بود و با نحوه تصادفی رفتارش، شبیه به مردی بود که زنش را از دست داده باشد.
- گوی‌ها کی می رسند؟
- امیدوارم تا کمتر از یک ماه دیگر.
داماسو اطمینان داد.
- تا آن موقع گوی‌های قبلی پیدا می شوند.
دون‌روکه با ظاهری راضی ردیف میزها را نگاه کرد. بعد ضمن آن که پیشانی‌اش را با آستین خشک می کرد جواب داد:
- پیدا نخواهند شد. از روز شنبه مرد سیاه را در انفرادی گذاشته اند و غذایی هم به او نداده اند، و او باز هم نمی خواهد بگوید که آنها کجا هستند.
از پشت شیشه‌های عینکش که براثر بخار کدر شده بودند داماسو را برانداز کرد.
- اطمینان دارم که آن‌ها را به رودخانه انداخته است.
داماسو آهسته لب‌هایش را گزید.
- دویست پسو چطور؟
- از آنها هم خبری نیست. پیش او فقط سی پسو پیدا کرده اند.
نگاهی به هم انداختند. داماسو با خود فکر می کرد که آیا باید این نگاه را به عنوان نوعی همدستی میان خودش و دون‌روکه در نظر بگیرد. آن شب آنا از رختشویخانه داماسو را دید که مثل بوکسوری در جست و خیز است. آنا پشت سرش وارد اتاق شد. داماسو گفت:

صفحه 32 از 144