نام کتاب: تدفین مادربزرگ
زدن های حریصانه ای بر بام خانه طنین افکند. هیچ کس سایه مراقبت لاشخورهایی را که به دنبال موکب در کوچه های سوزان ماکوندو روان شد مشاهده نکرد، همان طور که کسی متوجه نشد که این کوچه ها هنگام عبور برجستگان قوم از یک رشته فضولات بدبو پوشیده می شود. هیچ کس مشاهده نکرد که برادرزاده‌ها، پسرخوانده‌ها، خدمتکاران و تحت الحمایه های مادربزرگ، به محض آن که جسد بیرون آورده شد درها را بستند، پاشنه ها را از جا در آوردند، تخته ها را کندند و پی‌ها را آزاد کردند تا خانه را تقسیم کنند. یگانه امری که در شلوغی این تدفین نامشهود نماند آه آمیخته به تسکین ستوه آوری بود که در پایان چهارده روز دعا، مدیحه و شعرهای شورانگیز، وقتی که گور با سنگ فرشی از سرب مسدود شد، توده های مردم سر دادند. عده ای از حاضران دارای روشن بینی کافی بودند که دریابند در مراسم تولد روزگاری نو حضور دارند. پدر مقدس، که مأموریتش را انجام داده بود، می توانست با جسم و روح خود به آسمان صعود کند و رئیس جمهور می توانست بنشیند و مطابق دیدگاه خود حکومت کند و ملکه های تمام فرآورده های مورد استفاده قرار گرفته و مورد استفاده قرار گیرنده می توانستند شوهر کنند و خوشبخت شوند و فرزندان بسیاری به وجود بیاورند، و توده ها می توانستند خیمه برپا کنند و در اراضی بی حد و مرز مادربزرگ به تفاهم برسند، زیرا یگانه فردی که می توانست با این امر به مخالفت بپردازد، و در حقیقت قدرت کافی برای انجام چنین کاری را هم داشت، در زیر سنگ فرش سربی اش شروع به پوسیدن کرده بود. از آن پس دیگر کاری نمانده بود جز آن که انسان چهار پایه ای کنار در رو به خیابان بگذارد و این داستان را، که درسی و نمونه ای برای نسل های آتی بود، نقل کند تا هیچ کس از

صفحه 143 از 144