نام کتاب: تدفین مادربزرگ
ایتالیایی تقسیم می کرد و در زیر آلاچیق آراسته به گلها با پدر آنتونیو ایسابل یا بسته به موقعیت با نیکانور غذا صرف می کرد. به این ترتیب، او هفته های بی پایان و ماه‌های انبساط یافته با انتظار و گرما را سپری کرد تا روزی که *پاستور پاسترانا* با طبلش در وسط میدان ایستاد و دستور را قرائت کرد. در آن اعلام می شد که نظم عمومی به هم خورده، دارارام! دارارام! و رئیس جمهور، دارارام! دارارام! از اختیارات فوق العاده استفاده کرده، دارارام! دارارام! تا بتواند در مراسم تدفین مادربزرگ حضور یابد، دارارام! دارارام! دارارام! دام! دام! دام!
روز بزرگ فرارسیده بود. در خیابان‌هایی که بساط بازی‌های رولت، فروشندگان ماهی های سرخ شده، میزهای لاتاری راه‌ها را بند می آوردند و مردانی که مار به دور گردنشان حلقه زده بود، از مرهم اساسی برای درمان باد سرخ و تضمین حیات ابدی تعریف‌ها می کردند. در میدان کوچک رنگارنگ که توده ها چادر زده بودند و حصیرهای شان را گسترده بودند، کمانداران زیبایی برای مقام ها راه باز می کردند. در آنجا، زن‌های رخت شوی *سان خورخه*، صیادان مروارید دماغه *ولا*، صیادان ماهی های فیله *سیه ناگا*، صیادان میگوی *تاساخه را*، جادوگران *موخانا*، نمک سازهای *مانا آئوره*، آکوردئون نوازهای *بایه دوپار*، مربیان *آئیاپل*، نهال کاران *سان پلائیو*، نوشخوران *لاکونه‌با*، بدیهه سرایان دشت‌های *بولیوار*، گداگشنه های *ره بولو*، قایقران‌های *ماگدالنا *،
Pastor Pastrana<br />San Jorge<br />Vela <br />Cienaga <br />Tasajera <br />Mojana <br />Manaure <br />Valle Dupar<br />Ayapel <br />San Pelaya<br />La Cueva<br />Bolivar <br />Rebolo<br />Magdalena

صفحه 140 از 144