نام کتاب: تدفین مادربزرگ
عوض کرده بودند. پدر مقدس بلافاصله عکس در حقیقت محوی را که خیلی سال‌ها پیش، به مناسبت دستیابی اش به صندلی سن پیر به او هدیه کرده بودند بازشناخت و بانگ برداشت: «مادربزرگ!» اعضای شورای مقدس در آپارتمان‌های شخصی شان، یک صدا تکرار کردند:
«مادربزرگ!» و برای سومین بار در طول بیست قرن، یک ساعت آشفتگی و تپش قلب و سراسیمگی در امپراتوری بی حد و مرز مسیحیت پیدا شد تا لحظه ای که پدر مقدس، نشسته در قایق دراز و سیاهش، برای شرکت در مراسم تدفین افسانه ای و دوردست مادر بزرگ به راه افتاد.
او باغ‌های درخشان *هلوی ویا آپیا آنتیکا* و هنرپیشه های جوان سرخورده اش را که هنوز از این هیاهو بی خبر بودند و در تراس های بیستروها حمام آفتاب می گرفتند، و سپس تفرجگاه های تیره *کاستل سانتانجلو* در کرانه های تیبر را پشت سر گذاشت. در غروب آفتاب، ناقوس عزای عمیق کلیسای سن‌پیر با نواهای مفرغ شکاف برداشته ماکوندو در هم آمیخت. پدر مقدس، زیر فضای سرپوشیده واقع در امتداد شبکه نهال های صنوبر و مرداب های مخفی که امپراتوری رم را از گله های مادربزرگ جدا می کرد، در تمام طول شب، هیاهوی میمون‌هایی را می شنید که بر اثر عبور توده ها سراسیمه شده بودند. قایق پاپ در طول مسیر شبانه اش پر از کیسه های مانیوک، خوشه های موز سبز و قفس‌های مرغ‌ها و نیز مردان و زنانی شده بود که مشغله های روزمره شان را به دست فراموشی می سپردند و می رفتند تا با فروش هرچه که شد، در مراسم تدفین مادربزرگ ثروتی بیندوزند. حضرت
La Via Apia Antica<br />Castel Santangelo

صفحه 138 از 144