شرف مردن است.
زمان او فرا رسیده بود. در بستر کتانی، عود مالی شده تا بناگوش، در زیر سایه بان کتانی اطلس خاک گرفته اش، جای گرفته بود و از روی نفس های ضعیف سینه های مادرسالارانه اش به زحمت می شد حدس زد که حیاتی در او باقی باشد. مادربزرگ که تا پنجاه سالگی پر شورترین خواستگارانش را دست به سر کرده بود و طبیعت پستان هایی به او بخشیده بود که به تنهایی می توانست تمامی نوع خود را شیر دهد، باکره و بی فرزند، در حال احتضار بود. هنگام انجام واپسین مراسم مذهبی، پدر آنتونیو طلب کمک کرده بود تا بتواند به پشت دست های او روغن بمالد، و علت این بود که مادربزرگ از ابتدای احتضار، دست هایش را محکم بسته بود. مسابقه برادرزادهها بی ثمر ماند. در حین این عملیات، زن در حال احتضار، برای نخستین بار در طول هفته، دستش را که پر از سنگ های قیمتی بود روی قلبش گذاشت و نگاه بی فروغش را متوجه دختران برادرهایش کرد و فریاد زد: «دزدها!»
سپس پدر آنتونیو را با لباس خاص مراسم و کودک دستیار او را که ابزار مقدس را در دست داشت مشاهده کرد و با اعتقادی آمیخته به آرامش، زمزمه کنان گفت: «من می میرم.» آن وقت انگشترش را که به الماس درشت آراسته بود از انگشت در آورد و به ماگدالنای نوآموز مذهبی، که به عنوان جوان ترین وارث صاحب آن می شد، تسلیم کرد. این حرکت، نشان دهنده پایان یک سنت بود؛ ماگدالنا در واقع تمام دارایی اش را به کلیسا هدیه کرده بود. سپیده دم، مادربزرگ خواست که با نیکانور تنها بماند تا آخرین دستورهای خود را به او تقریر کند. مدت نیم ساعت، با تسلط کامل بر تمام حواس و قوای خود، درباره گردش کارهایش کسب اطلاع کرد. درباره جسدش سفارش های
زمان او فرا رسیده بود. در بستر کتانی، عود مالی شده تا بناگوش، در زیر سایه بان کتانی اطلس خاک گرفته اش، جای گرفته بود و از روی نفس های ضعیف سینه های مادرسالارانه اش به زحمت می شد حدس زد که حیاتی در او باقی باشد. مادربزرگ که تا پنجاه سالگی پر شورترین خواستگارانش را دست به سر کرده بود و طبیعت پستان هایی به او بخشیده بود که به تنهایی می توانست تمامی نوع خود را شیر دهد، باکره و بی فرزند، در حال احتضار بود. هنگام انجام واپسین مراسم مذهبی، پدر آنتونیو طلب کمک کرده بود تا بتواند به پشت دست های او روغن بمالد، و علت این بود که مادربزرگ از ابتدای احتضار، دست هایش را محکم بسته بود. مسابقه برادرزادهها بی ثمر ماند. در حین این عملیات، زن در حال احتضار، برای نخستین بار در طول هفته، دستش را که پر از سنگ های قیمتی بود روی قلبش گذاشت و نگاه بی فروغش را متوجه دختران برادرهایش کرد و فریاد زد: «دزدها!»
سپس پدر آنتونیو را با لباس خاص مراسم و کودک دستیار او را که ابزار مقدس را در دست داشت مشاهده کرد و با اعتقادی آمیخته به آرامش، زمزمه کنان گفت: «من می میرم.» آن وقت انگشترش را که به الماس درشت آراسته بود از انگشت در آورد و به ماگدالنای نوآموز مذهبی، که به عنوان جوان ترین وارث صاحب آن می شد، تسلیم کرد. این حرکت، نشان دهنده پایان یک سنت بود؛ ماگدالنا در واقع تمام دارایی اش را به کلیسا هدیه کرده بود. سپیده دم، مادربزرگ خواست که با نیکانور تنها بماند تا آخرین دستورهای خود را به او تقریر کند. مدت نیم ساعت، با تسلط کامل بر تمام حواس و قوای خود، درباره گردش کارهایش کسب اطلاع کرد. درباره جسدش سفارش های